|
|
ازشب تا صبح صبر می کنم تا اذان تا موقع نماز جماعت گنجشکهای درخت همسایه تا صبح صبر می کنم و از پشت پنجره نظاره می کنم ستاره ای که آن شب نشانم دادی تا صبح صبر میکنم واولین ستاره که امروز طلوع میکند دوست دارم تو باشی و بعد از آن من هم طلوع می کنم ولی هر روز که میگذرد بی تو همانند یک درخت از بار غصه ات رکوع میکنم جانم ، نیایی... صبرم زیاد است اما صبح های عمر من کم است . بیدل - دیماه 86
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 12:54 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |