|
|
با دو دست خالی از عشق دیگه هیچ جا جای من نیست انگاری هیچ چیزی در من واسه این زخمای تن نیست من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسهامی رفتی بی من ولی انگار هرجا میرم تو باهامی رفتی گفتی خاطراتت جای من واست میمونن کاشی بودی و میدیدی دارم از دوریت میخونم کاش اینقد دوست نداشتم که بگم بی تو نمیشه کاش دلت سنگی نبود و دلم من مثل یه شیشه کاش فقط یه روز دیگه بی تو من دووم بیارم تا بتونم بازم عشقم تو رو چشام بزارم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 15:32 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |