تبليغاتX
بسم الله الرّحمن الرّحیم - خاطرات دانشگاه - قسمت چهارم

قسمت دیگه خاطرات اینجوریه که بلاخره ترم سوم واسه مشهد تونستم مهمان بگیرم که خب ترم خوبی بود ،کلاسها کاملا متفاوت نسبت به دقدشت برگزار میشد و خلاصه بگیرو ببندی داشتیم از جمله خاطرات خوش دیدن پسر همسایه مادر بزرگم توی دانشگاه بود که اونم از سبزوار انتقالی گرفته بود و خلاصه بچه باحالی بود و موقعی که کوچیک بودیم همیشه محله شون فوتبال بازی میکردیم و خلاصه شر بود و هر وقت کلاس خالی پیدا میشد میرفتیم اونجا من براش میزدم و میخوندم اونم میرقصید و البته خیلی خنده دار میرقصید و گاهی هم میرفت تو خط مداحی اون میخوند منم براش شور میگرفتم وسط خوندش یهو باز میخندید دیگه اینکه اون ترم با بچه های همشهری آشنا شدم و واقعا تفاوتش با دانشگاه دهدشت خیلی بود بچه ها اکثرا" پایه نبودن و کلاس میذاشتن رابرا از کلاسا بگم که نسبت به کلاسهای دقدشت کمی خشک تر بود اما خب چیز میزی یادگرفتیم :D نکته جالب این بود که بعضی استادها اهل خوش و بش بودن همچین مثلا بعضیاشون زندگینامه تعریف میکردن ، خلاصه توی یه چشم بهم زدن ترم تموم شد و آخر ترم از راه رسید و امتاحانا شروع شد و امتحانات بدک نبود و فقط دو واحد افتادم :D اون ترم هم با همه خوبیها و بدیهاش تموم شد و ترم دیگه شروع شد یعنی روز از نو روزی از نو و من برای انتخاب واحد و کلاسا رفتم دانشگاه و بچه ها از دیدنم کلی خوشحال شدن :D از بس حسودن دیگه میگفتن آقای ...خوشبحالت یه ترم رفتی شهرتون البته راس میگفتن اما خب بهرحال حسودن دیگه

خلاصه ترم جدید شروع شد، بچه ها ترم قبلی خونه عوض کرده بودن و تجربه ای جدید در راه بود که در یک سال و خورده ای که اونجا بودیم برامون پیش اومد که خیلی جالب بودن

ما خونمون بازهم طبقه دوم بود اما امکاناتش نسبت به خونه قبلی نبودن کولر بود و کولر یه امکان خیلی خوب به حساب میومد چون هوای دقدشت همچین گرم بود ابراهیم و منو مسعود توی یه اتاق بودیم و کمال و مجید و حامد هم یه اتاق دیگه اختیار کردن و اونجا بودیم اما خب سفرمون یکی بود وبا اینکه هر روز میگفتیم این دانشگاه کی تموم میشه اما واقعا دنیای جالبی بود

خب گفتم که هوا گرم بود، کولر نداشتیم و البته بعضی روزها چون طبقه دوم بودیم آب بالا نمیرسید و وقتی به صاحاب خونه بی صاحاب میگفتیم جواب میداد پمپ آب توی مغازه اس به مغازه میگم براتون وصل کنه اون هم بعد از یه مدتی وصل شد اما چون سر و صدا داشت یارو بعد از یه ساعت قطع میکرد و موقعهایی که مغازه بسته بود اگه فشار آب کم میشد باید بی آب میموندیم تا آقا بیاد و در مغازه رو باز کنه و ساعتی برامون پمپ آب رو بزنه خلاصه مسخره بازی بود و فقط شب ها به زور آب داشتیم و میشد بخاطر نبود آب ظرف ها تل انبار میشد و معرکه گیری داشتیم و با دبه حتی بعضی از شبا آب جور میکردیم

خونه بی در و پیکری بود آب و برق و گازمون با مغازه پایین خونه یکی بود و پولش رو با مغازه پایین نصف میکردیم

و ما هم قرار شد که وقتی یارو مغازه نیست پمپ رو برامون وصل کنه و بره ووقتی که میومد پمپ روخاموش میکرد و چون کولر نداشتیم تا یارو میرفت بچه دست به قابله میشدن و شروع میکردیم به آب بازی و حال و آشپزخونه و حمام شده بود محل جنگ با آب و قل خوردن و سرسره بازی روی کف خیس خونه و حتی از آب سرد درون یخچال و سپس بسرعت از ریختن آب داغ آبگرمکن روی حریف هم دریغ نمیکردیم و ساعتی بدین طریق خوش میگذروندیم و جای هر کی این مطلب رو میخونه خالی

تا اینکه یه روز سر نمیدونم چی منو مسعود با هم حرفمون شد و من از خونه قهر کردم و رفتم خونه ابوذر اینا که بچه بجنورد بود و ازین جهت اسم ابوذر رو میبرم چونکه از بقیه توی اون خونه بزرگتر بود یعنی متولد 59 و اینکه قرار داد خونه رو اون امضا کرده بود و هم اینکه هم استانی هم بودیم

ابوذر با یکی از بچه های سمیرم اصفهان منطقه پادنا روستای سیور و یکی از بچه های شهرکرد و چهار عدد عرب زندگی میکردن و متعاقبا" به واسطه وجود عربها در اون خونه عرض میکنم که دنیای خاص خودشون رو داشتن از حسین پادنا گرفته تا شهرکردیه و اعراب ، حسین بچه خیلی آرومی بود و ما تا ترم تقریبا آخر نفهمیده بودیم که آقا دان دو تکواندو دارن فقط میدونستیم که تکواندو کاره و اینکه خیلی آدم بود شهر کردیه هم وای بحال اینکه مخ گیر میاورد آقا حرف می زدها، اینجوری بگم که یه شب تا صبح برام جوک گفت و بچه ها گفتن که وحید تو خواب بودی اون همینطوری جوک میگفت خلاصه من با مسعود قهر کردم و اومدم پیش ابوذر اینا و اونا هم استقبال کردن یعنی دمشون گرم بچه های مهمون نوازی بودن ، بعد از دو سه روز برگشتم خونه واسه اینکه حوله و اینا ببرم واسه حموم آخه لامسب گرم بود دیگه وقتی بچه ها منو دیدن گفتن به به وحید آقا خوش برگشتی گفتم هههه اومدم وسایل ببرم تا اینو گفتم جا خوردن، گفتن وحید اینجا قرار داد داریها ازین حرفشون یخورده ناراحت شدم اما خب سعی کردم به دل نگیرم شاید منظورشون این بود که منو منصرف کنن گفتن یادت نره کرایه خونه بدی منم گفتم بذار اذیتشون کنم یه خورده ، گفتم کرایه ام رو مسعود میده اصلا به من چه من که تا فردا پس فردا میام کامل اسبابم رو جمع میکنم باهاتون تسویه میکنم میرم قرداد هم بخوره تو سرتون آدم فروش ها ، البته مسعود خونه نبود :D

دانشگاه هم که می دیدمش بهش محل نمیذاشتم اونم اعصابش قاطی بود و به بچه ها گفته بود به من بگن که از خر شیطون بیاد پایین و اگه بره کلاهمون میره تو هم یعنی تهدید کرده بود ((: و البته من اگه میرفتم اونا باید نفری چهار هزار تومن بیشتر کرایه بدن که زورشون میومد یعنی کم کم داشتم اطرافیانم رو میشناختم که منم حسابی قاط زده بودم

بعد ازگذشت یه هفته بچه های ما اومدن خونه ابوذر منم به هیچ کدوم محل نذاشتم فقط گفتم خوش اومدین سرافرازمون کردین بعله واسه خاطر من اومده بودن که یه سر و گوشی آب بدن و نقشه ای بکشن که من برگردم البته دیگه کم کم با ابوذر ریخته بودیم روی هم که منم همخونشون بشم و بچه ها رو مثه خودشون بفروشم که ابوذر همخونه هاش رو راضی کنه که منم بهشون بپیوندم اونا هم کم کم داشتن راضی میشدن که بچه ها خونه مون اومدن و نقشه ریختن که چی بگن

ابوذر فردای اون شب بهم گفت که وحید جان بچه ها راضی نیستن اما بعنوان مهمان هر قدر دوست داری میتونی بمونی اما ما از تو کرایه نمیگیریم بلاخره مسعود کار خودش رو کرد منم گفتم حق با شماس این مدت هم مزاحمتون شدم و بلاخره دمتون گرم شما هم حال دادین اما خوب اونا هم باین طریق تنبیه شده بودن و همین کافی بود طرفدار من در بین بچه های خودمون ابراهیم بابلی بود و وقتی از اونها تشکر کردم و برگشتم خونه گفت ایول خیلی خوشم اومد این چند روز مسعود همش حرف تو رو میزد و اینکه میگفت من بهش چیزی نگفتم و این پسره زود ناراحت شده و ازین حرفا

وقتی که برگشتم خونه خودمون رویه ام رو با مسعود ادامه دادم تا اینکه یک گروه از دوستان اومدن خونه و گفتن بابا مسعود بنده خدا پیش ما اظهار ندامت کرده و خواسته که شما دو تا رو با هم آشتی بدیم که اون شب مسعود اومد و منو کشید برد اون اتاق دیگه که بیشتر قاط زدم ازین کارش اما فردای اون روز نمیدونم چی شد نگاهمون افتاد بهم و خندیدیم و بعد از چند تا گلایه کوچیک رو بوسی کردیم و آشتی اما در کل بهترین دوستام مسعود و ابراهیم بودن

و به این طریق این قسمت از خاطرات هم تموم شد

تولد خنک هم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 13:13  توسط بیدل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند
حرف راست یه قصه بود
یکی موند با قرص ماه
به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا
با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند
دلشو غصه سوزوند
نالش از دردا نبود
پشتشو دوری شکوند
زیر آوار جفا
دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا
راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت
اما هی هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید
اون به عشقش نرسید
هیشکی خوابشو ندید
گل یادشو نچید
گم شدش تو قصه ها
توی شهر عاشقا

نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
بسم الله الرحمن الرحیم
پدربزرگ
جوجو اسکولار
اگه رفتی به یادش باش
تداعی خنک
عشق شهرزاد
بنویسیم آزادی ، بخوانیم قفس
دلتنگی
شوریده حال
عمو عاکف
خزان
صهبای بابا
مولود
صورتی
جعفرمان
خلوت دل
نرگسی
دختر خاله
پوتین
شاپری
سیب زمینی ها
آبای انزلی چی
رهــــــــــــــــا
کتاب مقدس
رشته دوستی
رضا جون
جایی شبیه قلب من
آواز پر جبرییل
چکاد
ایرانترانه
همایون
نجوای عاشقانه
دنیای تحقیقات
صد تا سلام
شهرزاد قصه گو
من هستم...
غم انگیزترین خوشحالی
چشمک
سفر روح
M.T خالی
هســـتــی
حدیث راز
شیطون شهر
راز عشق
یادداشت های یک خبرنگار
معلومات جغرافیایی
ديوانه در قفس
برای دلم مینویسم
دل اندیشه
فضولچه
آشغال
قاصدک آبی
فرزانه
پیشی کوچولو
دلکده