|
|
زندگی ساختن است و سوختن عاشقیست چه سخت است ساختنی طولانی و سوختنی کوتاه سیب چیدن گناه نیست اما دستی که کوتاه است را چه به سیب چیدن رویاهای بزرگ آرزوهای خسته اند و من دورا دور نظاره میکنم مزرعه سوخته را که بذر محبتش با صداقت آبیاری کرده ام سوختن عاشقیست باشد که بسوزم دیروز اینگونه بود امروز تک درختم ثمره اش میوه ی تنهاییست شاخ و برگش قهرند با پرنده ها فرهاد خسته وجودم میوه اش را نمی چیند که میوه اش شیرین نیست بیچاره درختم در جنگل نیست فردا از ریشه درش می آرم در جنگل می کارم باشد که تنها نباشد بــیــدل-دوشـنـبـه-۱۹/۱۲/۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:47 توسط بیدل |
|
|
من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 20:11 توسط بیدل |
|
|
صفحه های دلم را تنها ورق میزنم دفترخاطرات نوشته هایش را خط به خط من و تو ... نه فقط من از حفظم که تو از دلم بی خبری غزل های بیدل مثنوی هزار و یک شب همه رویا بود به صفحه امروز رسیدم نه مثنوی ، نه غزل نوشته امروز روز تولدته منم فقط میگم تولدت مبارک...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 12:16 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |