|
|
نامی کوچه های دل گشته ام از فراق تو دل به شکایـــت آمــده از طرف رواق تو از بر من چو میروی هان به کجا تو میبری جان و دلم فدای تو روح مـرا تـو ای پــری ای که مرا شکفته ای از پس خاک مردگی نام تو شد دوای من این سبب شکفتگی دوست ندارمی بجز دوستی تو ای حبیب وز تو جدا نمیشوم عشق منی و هم رقیب ساقی عافیت تویی چون می تو بدستم است تا تو پیاله ام دهی جام جمان بدستم است دولت عشق من تویی چون که تویی جهان من آب حیات بیدلی تا نفسی به جان من رحم و مروتی بکن ای غزل همیشگی مست و خرابات توام خدای عاشق پیشگی بیدل -۱۸ آذر ۱۲۸۶
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 21:59 توسط بیدل |
|
|
قبل از هر چیز تولد امام هشتم امام رضا رو تبریک میگم و امیدوارم که همیشه شاد و خوش و خرم باشید . خب رسیدیم به قسمت سوم خاطرات یادش بخیر توی دهدشت پشت خونمون یه تپه بود که دو سه باری عصرونه رفتیم اونجا جاتون خالی نون و پنیر و گردو و فندق و چایی داغ ایول خیلی باحال بود واقعا که نوشیدن چایی دسته جمعی چه فازی میده گاهی هم حیاط خلوت پشت خونه اولمون که در اصل قرار بوده خونه بشه که نشده بود ما هم میرفتیم روی دیوارای نیمساز اون خونه میشستیم و چایی و شیرینی میخوردیم البته آخرای اون ترم و بعد از امتحانا بیشتر وقت میشد تا اینکه نتایج اومد و کلی از بچه ها مشروط شدن البته من جز درسخونها به شمار میومدم و اصولا این چیزا تو خون من نیست خلاصه این که صاحاب خونه گفت قرار دادتون داره تموم میشه و قبل از اینکه برین خونه هاتون دنبال خونه باشین ما هم بعد از این درو اون در زدن یه خونه باحال پیدا کردیم که صاحابش یه پیرمرد بود به نام همایونفر از همون روز اول که این آقا رو دیدم گفتم دخلمون اومده چون با این که در ظاهر گهگاهی میخندید اما خوب به نظر میرسید که اعصاب نداره و همینطورهم بود واعصاب نداشت بنده خدا، بلاخره بعد از کلی چک وچونه زدن باهاش اون خونه قبلی رو تخلیه کردیم و اومدیم خونه جدید،شروع کردیم از کف خونه تا سقف رو شستیم پرده ها رو نصب کردیم و ... در همین حین من یکی از پنجره های رو به کوچه رو باز کردم تا یه نفس عمیق بکشم و هوایی بخورم که یکی از بچه ها صدام زد گفت بیا اینجا کارت دارم ، منم رفتم پیشش و داشتیم صحبت میکردیم که دیدیم از پایین خونمون سر و صدای یه زنه میاد، مهدی که لهجه اونا رو میفهمید گفت در مورد ما حرف میزنن و اینا وقتی زنه رفت خونش همسایه اومد گفت زن همسایه روبرویی میگه شما خونش رو دید میزنید و ناراحت شده منم به مهدی و مسعود گفتم برید ببینید چی میگه باهاش حرف بزنین که سو تفاهم شده و ازینا ما تازه اومدین این خونه ، مسعود و مهدی بعد از مدت زمان کوتاهی در حالی که مرده بودن از خنده اومدن داخل خونه و قضیه رو گفتن و موجب شدن که ما هم از خنده روده بر شیم ...خلاصه اینکه بچه ها که میرن در خونه یارو ،یارو بهشون میگه شما خونه منو دید میزنید و برا دخترم دست تکون دادین بچه ها هم هاج و واج نگاش کردن و گفتن که ما دانشجوییم و از فلان جا ها اومدیدم درس بخونیم و امروز وارد این خونه شدیم،زنه میگه راس میگین ، اینا میگن آره بابا ، زنه هم میگن من فکر کردم شما لر بی فرهنگین جالب اینجاس خوده یارو هم لر بود . مهدی از همون اوایل عشق گیتار داشت و همیشه با جارو برای خودش گیتار میزد و ادای گیتاریست ها رو در میاورد و همیشه دنبال آکورد و نت میگشت در صورتی که هیچ اطلاعی در موردشون نداشت، یه دوست همشهری هم داشت به نام مسعود گودرزی(از بچه های گچساران و دانشجو) که گاهی میاوردش خونه برامون گیتار میزد منم براشون میخوندم که دیگه کارمون گرفته بود نزدیک بود گروه بزنیم(خنده) یه شب مهدی خوابیده بود و جارو هم بالا سرش بود(گیتارش) که یهو از خواب پرید و داد زد سوسک گفتیم کو گفت زیر بالشم ما هم بهش گفتیم بخواب بابا خواب دیدی اما وقتی بالش رو برداشت دیدیم راست میگه یه سوسکه گنده زیر بالشش بود که فرار کرد ما هم با جارو و جزوه و دمپایی افتادیم دنبالش و روده هاش رو در آوردیم اما وقتی مهدی گفت تو خواب دیده که زیر بالشش سوسکه نمیدونستیم تعجب کنیم یا بخندیم یکی دیگه از اتفاقات اون خونمون در مورد تلفن رخ داد وقتی که تلفن یه طرفه شد (خنده) مسعود گفت باید بریم پرینت بگیریم و سهم هر نفرمون مشخص بشه بعد تلفن رو دوباره وصل کنیم این شد که رفتیم دنبال پرینت تلفن وقتی رسیدیم اداره مخابرات و گفتیم پرینت میخوایم یارو گفت شمارتونو بگین ماهم شمارمونو دادیدم یارو وقتی نگاه کرد گفت صد هزار و خورده ای براتون اومده چیکار میکنین شما کجا زنگ میزنین مگه ، گفتیم بلاخره دانشجوییم و تلفن استفاده میشه که یهو یارو داد زد نه آقا صبر کن یک میلیون و خورده ای پولش شده من اشتباه کردم یارو داشت دیوونه میشد خلاصه نزدیک به ده متر پرینت گرفتیم طوری که ازدستگاه پرینتر مخابرات داشت دود بلند میشد وقتی حساب و کتاب کردیم دیدیم حساب کمال و مجید روی هم یک میلیون شده ، کمال نزدیک هفتصد تومن مجید هم بدون حساب خط موبایلش سیصد تومن پول تلفن ثابت پرداخت کردن اونم با چه درد سری طوری که برای این که چطوری این پول رو از خونه بگیرن بعضی ها دست به دعا شده بودن (خنده)خلاصه جاتون خالی روزایی بود ، یکی از اون روزا روی بود که قرار بود آبگوشت درست کنیم و بچه ها از خونه همسایه یه زودپز گرفتن که بعد از حدود یک ساعت پو ، ترکید و شکر خدا شانس آوردیم که کسی طوریش نشد و سقف آشپزخونه ترکش خورده بود و از کاشی های دیوار هم یکی شکسته بود و گوشت و چربی و آبگوشت از همه جا آویزون بود بعد از اون انفجار یارو اومد در خونه گفت آقا چی شده گفتیم این شده یارو گفت میخواستم بهتون بگم زود پز یه نموره خرابه یادم رفت خلاصه ازون حادثه جون سالم بدر بردیم امیدوارم از این قسمت خاطراتم خوشتون اومده باشه بقیه اش انشالله باشه واسه بعدنا ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 20:46 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |