تبليغاتX
بسم الله الرّحمن الرّحیم

نوشتن این خاطرات بهانه ای برای فرداس چون ما از گذشته هامون جدا نیستیم و این گفته: که میشه فراموش کرد فقط واسه اینه که آدم خودش رو گول بزنه

قسمت دوم خاطرات رو ازین جا شروع میکنم که ماه رمضون بود و ازونجایی که تازه همخونه شده بودیم تو حول و هوای خونه جدید بودیم از طرفی هم بابای مسعود و پاکان اومده بودن تا بچه هاشون رو بین ما سر و سامون بدن  چون سر خونه پول داده بودن واینا، اون شب واقعا جالب بود من اون شب فهمیدم که ساروی ها و بابلی ها آبشون به سادگی توی جوب نمیره و اینکه شریک شدن با 10 نفر دیگه چه مزه ای داره یعنی واقعا ضایعه خلاصه بده بستون هایی انجام شد و سهم همه مساوی شد بابای پاکان و مسعود هم سر کل افتاده بودن و من تو دلم کلی به همه میخندیدم و الان میفهمم که چرا

جاتون خالی شبای قشنگی بود و ماه رمضون آسمونش پر ستاره تر وانمود میکرد

منو پاکان تو حیاط میخوابیدیم و تا نصف شب چرت و پرت میگفتیم و میخندیدم البته گهگاهی مسعود هم میومد اما خب اون اعصاب شوخی و اینا رونداشت مخصوصا موقع خواب خلاصه تا زمانی که هوا سرد نشده بود ما حیاط می خوابیدیم البته اونجا هر چند سال یه بار و خیلی کم برف میاد طوری که روی زمین اثری باقی نمیذاره و زود آب میشه اما طوری بارون میاد که همون ساعت اول همه جا رو سیل بر میداره و گاهی 3 روز پشت سر هم در هفته بارون میومد اونجا دو ماه بهاره،3 ماه زمستون و بقیه اش هم تابستونه

زندگی ده یازده تا بنی بشر با اخلاق و رفتار مختلف تو یک خونه گاهی یه بل بشویی راه میندازه که نگو و نپرس، روزای اول همخونه شدن خرتوخر بود و هرکی هرکی واقعا که وقتی یادم میاد خندم میگیره تا 4،3 روز همینطوری بود تا اینکه به فکر افتادیم یه برنامه مدون آماده کنیم تا کارا تقسیم بشه و این که کی چیکار کنه خب اتاق ها مربوط به خود صاحبان اتاق بود اما کارای آشپزخونه و راهروها و حیاط و حمام و بین نفرات 3تا اتاق تقسیم کردیم خلاصه روزگاری بود روزای شستن و پختن و ... یا همون بشور و بپز و بساب غذایی که منو مجید و مسعود درست میکردیم طرفدارای زیادی داشت من تو کار خورش قورمه سبزی و کشک بادنجون واینا بودم مجید هم تو کار ماکارونی و عدس پلو و حاج مسعود هم تو کار برنج و طاس کباب یعنی اصولا اینارو بهتر درست میکردیم و البته هر روز خورشی در کار نبودا اما خب چون غذای دانشگاه حال نمیداد تا فرصت میشد درست میکردیم یادش بخیر حیاط بزرگی داشت خونه اولمون ، کی درس میخوند تقریبا هر شب فوتبال بازی میکردیم چون روزا دانشگاه بودیم و اگه وقت هم میشد اینقدر هوا گرم میشد گاهی که می پختیم از گرما البته تیم من هیچوقت شکست نداشت مگه با نامردی اسم تیمم ابومسلم بود منو مهدی وحسن تپل با هم بودیم اغلب اما خب گاهی بازیکن غرضی هم داشتیم تو تیم ها خب از بحث داغ فوتبال بیایم بیرون بریم سراغ بحث قبل یادمه تلفن استفاده زیادی داشت از همون روزای اول که تو خوابگاه بودیم حتی ، و اولین ارتباط عشقولانه بین نسترن و مجید بود و زنگولایی که نسترن خوابگاه میزد و با مجید حرف میزد در حالی که مجید یه هفته اول نمیدونست با کی حرف میزنه و بعدش خودش رو معرفی کرد وغیراز منو مسعود و مهدی و پاکان بقیه تو کار تلیف و زنگول بودن بعد که رفتیم خونه بعد گسترش بیشتری پیدا کرد که توصیفش رو تو قسمت سوم خاطراتم میگم که واقعا جالبه

میدان مرکزی شهر و خریدهای دسته جمعی و هیاهوهای شب نشینی و درس خوندن دسته جمعی اغلب وقتمون رو پر میکرد اون خونه و بلاخره آخر ترم شد کم کم و شروع کردیم واسه امتحانا خوندن بعد از تموم شدن امتحانا فکر کنم 80 درصد بچه ها اون ترم مشروط شدن

خوش آمد ها

از اتفاقات خوشایندی که رخ می داد همین گرد همایی ها و شب نشینی ها بود که با بچه داشتیم و بازی های باحال و خنده داری که من اغلب توش شرکت نمیکردم چون بعضیاش خیلی باحال بود و جشن تولد هایی که اتفاق می افتاد اولین جشن تولدی که گرفته شد جشن تولد من بود تو اون خونه ، روز تولدم در آذر ماه 83 با بچه های خونه خودمون و خونه حسن شهری(بچه اصفهان)اینا جشن گرفتیم و منو مسعود برای 20 نفر قورمه سبزی درست کردیم و چقدر حال داد اون شب، کارای خارق العاده،کشتی،بزن برقص و ... شب بیاد موندنی بود از دیگر خوشامد ها گشت و گذار هایی بود که گهگاه با بچه ها داشتیم مثلا چشمه بلقیص رفتن و کوه و کمر

دهدشت قدیم یه جایی هست که به نظر من اصلا جای مهمی نیست چون اگه بود نمیذاشتن خراب بشه جایی که مردمان لر کهگیلویه در زمان شاپور اونجا زندگی میکردن و جز معدودی خرابه چیز زیادی نمونده منو حسن و یکی دیگه از بچه ها رفتیم تا از نزدیک این آثار بازدید داشته باشیم که یهو دیدیم چند تا سگ دارن پارس میکنن و ما سرجامون خشکمون زد آخه فرار هم نمیشد کرد خلاصه دیدیم چند تا معتاد نزدیک شدن و گفتن چیکار میکنین اینجا گفتیم اومدیم دیدن اونها هم پرسیدن بچه کجایین ما هم گفتیم دانشجوییم و از فلانجا اومدیم جالبه که با ما دست دادن و روبوسی کردن ما هم که ترسیده بودیم گفتیم عادی برخورد کنیم بهتره بوی تریاک داشت نابودمون میکرد از بس کشیده بودن خلاصه گفتن اینجا خطرناکه دیگه نیاین بعدش هم سگها رو کیش دادن و گفتن از مسیر اونوری برین سگها کاریتون ندارن بالاغیرتا" از اونا وقتی نزدیک شدن بیشتر ترسیدیم خلاصه وقتی سالم برگشتیم این رو بعنوان رویدادی خوش یاد کردیم دیگه اینکه یادمه اونجا تازه اینترنت مد شده بود و غیر از ما که دانشجو بودیم و مال اون شهر نبودیم اوایل صاحاب کافی نت مشتری دیگه ای نداشت ما هم با یارو قرار داد بستیم که این ساعات میایم و به میزان استفاده بیشتر تخفیف قایل بشه اونم قبول کرد و جالبه که فکر میکرد دست بردارشیم چون تفریحی برای ما که از خونه دور بودیم بخاطر غریب بودن شهر ازین بهتر نبود یه قرار داد دیگه هم تا یه مدتی تحمیل کردیم به صاحاب کافی نت که قبول کرد ما از ساعت ده شب به بعد مجانی استفاده کنیم منم بخاطر اینکه قبل از دانشگاه هفته ای دو سه شب بعد از دوازده با شهرزادی چت میکردیم ته دلن خیلی خوشحال شدم بنده خدا فکر میکرد ما ها خسته میشیم 12 میریم خونه اما من شده بود تا ساعت 6 صبح کافی نت بودم واقعا که عشق و عاشقی دنیایی داره ناخوشی هایی که نوشتم اینقدر زشتن که رفتن شهرزاد رو اونجا نمی نویسم، دعا میکنم که جدایی واسه هیچ عاشق،معشوقی پیش نیاد.

ناخوشی ها

قرار بود هر کس روزی که نوبت اتاقشونه یک نفر ازون اتاق نون بگیره من چند روزی بود که بدون نوبت از سر رام نون گرفته بودم چون بچه ها دانشگاه بودن و با خودم میگفتم شاید کسی وقت نکنه 20 تایی میگرفتم

خلاصه روزی از روزا که نوبت ما بود من تا گفتم از از هم اتاقیام یکی نون میگیره و چون کلاس نداشتم خوابیدم مهدی و حسن هم صبح بدون صبحانه رفته بودن خلاصه نون نبود و یکی از کسانی که در قسمت اول خاطرات اسمش رو نیاوردم اومد در رو باز کرد و با لحن بدی گفت بیا برو نون بگیر در حالی من تو خواب ناز بودم منم که از خواب پریده بودم گفتن چه خبره و اینکه حالا که من خوابم درسته اینطوری برخورد در حالی که چند بار بدون نوبت برای بچه ها نون گرفتم؟

با کفش اومده بود تو اتاق بیشتر رو اعصابم راه رفت بهش گفتم از اتاقم برو بیرون الان میام با هم حرف میزنیم گفت فلان میکنم و اینا خلاصه از اتاق که اومدم بیرون و باهاش صحبت کردم که درسته نوبت اتاق ما بوده اما کارت درسته یا نه یقه ام گرفت و اولین دعوا سر صبح ساعت 7:30 شروع شد و اون فرد که اسمش رو تو وبلاگم نیاوردم با تک تک همخونه ها تا مدتی که اونجا بودیم زد و خورد کرد و بلاخره تصمیم به اخراجش گرفتیم بنده خدا تو هیچ کاری شرکت نمیکرد همخرج نمیشد اما با بقیه همسفره میشد و خلاصه اینکه خیلی آدم بی مسولیت و بی نزاکتی بود تک تک موارد دعوایی که تو خونه با بچه ها انجام داد رو یادمه چون فقط اون بود که بی دلیل یقه میگرفت ، خنده داره براتون بگم که با یک کیف و یک پتو اومده بود دانشگاه اه اه اه آخه آدمیزاد تو که میای دانشگاه آزاد درس میخونی باید خرج کنی دیگه جالب اینجاس که یارو ترم چهار به بعد انصراف داد

آخرین دعوایی که انجام شد تو خونه بین اون و حسن و نوید مشترکا" بود که برای جداسازی و تفکیک دعوا همه خواه نا خواه درگیر بودیم مخصوصا آخریش

ازینجا شروع شد که نمی دونم سرچه مساله ای جلو چشمای خودم یارو به حسن تپل گفت عینکت رو بردار ای بابا ! حسن هم گفت برندارم میخوای چیکار کنی خلاصه چوبی که پشت سرش قایم کرده بود رو محکم زد به حسن تپل طوری که هر کسی دیگه خورده بود ممکن بود پاش بشکنه منم که اصلا با اون دیوانه از اولین موردی که با من بوجود آورد باهاش تا موقعی که دانشجو بودم حرف نزدم یعنی اون حرف میزد من جوابش رو نمیدادم ، چیزی بهش نگفتم چون غیر ممکن بود با چوبی که دستش بود منو هم نزنه، ماهیچه دوقلوی ساق حسن تپل چهار قلو زاییده بود منم با کمک یکی دیگه از بچه ها پاشو چرب کردیمو با باند کشی بستیم و هنوز دعوا تموم نشده بود چون شب که نوید(متولد 60 بود و سنش از بقیه بیشتر بود) از بیرون اومد خونه تا پای حسن رو دید به یارو گفت چرا زدیش اونم فحش داد و با این که جلو نوید رو گرفتیم که با اون لعنتی دعواش نشه زد و خورد شروع شد و نوید با یه کله دماغ یارو رو آورد پایین اونم که قاطی کرده بود رفت سمت همون چوب که بعد از ظهر زده بود پای حسن و از تو حیاط برداشت که چهار نفری برای تصاحب چوب 2دقیقه ای فکر کنم بکش مکش داشتیم که دیگه کسی رو تیرتوپر نکنه تا این که من داد زدم ولش کن فلانی طوری داد زدم که هیچ کس تا 5 دقیقه حرفی نزد منم از بس بلند داد زده بودم تعجب ورم داشته بود خلاصه تر اینکه یارو از خونه گذاشت رفت و دعوا اون شب خوابید و ما بعد از 3،2 روز عذرش رو خواستیم و اونم رفت پیش یه گروه دیگه

خب خاطرات قسمت دوم هم تموم شد بقیه خاطرات باشه واسه دفعه بعد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 20:43  توسط بیدل | 

 

چشمه بلقیس چرام - دهدشت .

بعد از ظهر یک روز تابستونی داغ تو شهر یزد با مامانم اینا بودیم که دیدم از ددر اومدن خونه و یه روزنامه سنگین که وزن آدمهایی که اسمشون تو روزنامه نوشته شده بود به طلا هم حساب میکردی از درآمد دانشگاه آزاد کمتر بود رو گذاشتن جلو روم گفتن بگرد وحید جان انشالله که قبولی اونم چه قبولی ...بعد از کلی کلنجار رفتن با اوراق بهادار اسم و رسم شریف خانوادگیم رو دیدم که همراه شماره شناسنامه و یه کد خوشگل کنارش بود کدی که هییچوقت فراموش نمیکنم - کد 203 دانشگاه آزاد اسلامی

چند روز بعد ما برگشتیم و با بابام که حرف زدم گفت هر جور دوست داری بابا میخوای بری برو من بیچاره گفتم فرصت رو شاید از دست بدمو اگه برم سربازی شاید دیگه حسی واسه خوندن نمونه از طرفی هم کی میدونه کهگیلویه و بویراحمد چه جور جایی یه ...خلاصه بار سفر رو بستیم و همراه بابام پا به یه دیارعجیب و غریب گذاشتیم واقعا عجیب

دهدشت شهری در بخش کهگیلویه با جمعیت کنونی نزدیک به 70هزار نفر با حومه و با مردمانی که از جمعیت عشایری چند ده سال پیش شایدم بیشتر به یکجا نشینی پی بردند و شهر اختراع کردن البته اونطور که خودشون میگفتن نقشه شهرشون رو همون زمان که در حال شکل گیری بوده مهندسین آلمانی طرح ریزی کردن که اصلا به ما هیچ ربطی نداشت و البته ناگفته نماند که این شهر بصورت بن بست بود و راهی که میومدی داخل شهر باید خارج میشدی البته فکر کنم تا سالهای نزدیک یه مسیر مستقیم به اصفهان در دست احداثه خوب اونم به منو دوستانی که اونجا درس خوندن دیگه ربطی نداره، خلاصه مردم اونجا هنوز هم فرهنگ خودشون رو حفظ کردن البته این به این معنا نیست که ما باید از فرهنگ دیگران تقلید کنیم اما فرهنگ مردمان اونجا به بسیاری اصلاحات نیاز داشت و یکی از موارد ایجاد دانشگاه در اون شهر هم همین بود و قرعه هم گویا به نام کسانی که اونجا ثبت نام کردن خورده بود و طوری که خودمون هم متوجه نشدیم با چه تفکری اونجا واسه درس خوندن موندیمطوری که وسط های ترم اول خیلی هامونکردیم البته همه دلتنگ خانواده بودیم اما بیشتر بخاطر وضعیتی که شبیه یه جور انزجار در تنهایی مطلق در بین مردمی که هیچی ازشون نمیدونستیم بود ـ شاید باعث تعجبتون باشه که با چشمای خودمون در میدان مرکزی شهر تنها مکان گردهمایی بچه های غیر بومی(بخاطر اینکه امنیتش بیشتر بود) هفت تیر کشی دیدیم و اینکه خیلی خرتوخر بود و واسه همین هم اکثرا با هم بودیم - امیدوارم که همینطور که با ورود ما به اون شهر فرهنگ غلط کمتر و کمتر شد در بین مردم - شهرشون بازم بهتر بشه از نظر فرهنگی چون ما ازین حیث اونجا واقعا در عذاب بودیم و همیشه هر وقت که جایی عروسی بود سعی میکردیم ازونجا دوری کنیم که مبادا گلوله شادی بهمون اصابت کنه آخه تیراندازی در مراسم عروسیشون یه فرهنگ و البته به فرهنگ غلط بوده و هست حالا در بین خوندن خاطرات بیشتر با آداب رسوم مردم کهگیلویه و بویر احمد مخصوصا شهرشاپور(دهدشت) آشنا میشید .

بلاخره با پدرم وارد شهر شدیم و واسه اینکه چیزی بخوریم رفتیم ساندویچی و من تا اون موقع بود که بندری نخورده بودم طوری که الان که خودم اسمش رو آوردم یجوری شدم بعدشم رفتیم دانشگاه و کاش متوجه خیل بچه های شمال و تهران و اصفهان واهواز که گویا واسه ثبث نام اومده بودن نمیشدیم خلاصه با تمام این تفاسیر و این فکر کذایی که این چهار پنج ترم زود تموم میشه موندگار شدم و ثبت نام کردم ، فردای همون روز هم پدرم با روشن شدن وضعیت خوابگاه شهر رو ترک کرد و برگشت مشهد خوش بحالش ، اونموقع کاش منم باهاش بر میگشتماما قسمت یه جور دیگه رقم خوده بود و من موندم .

خوابگاه ما یه خوابگاه خودگردان بود که یه نفر اونجا رو اجاره و اتاق هاش رو به دانشجوها واگذار کرده بود.

هم اتاقیهام ابراهیم(بابل) ،مجید(سمنان) ،حسن(تهران) ،صادق(مسجد سلیمان) ومهدی(گچساران) که البته بعدا به اتاق ما اضافه شد بودن هفته سوم مهر ماه بود که خوردیم به ماه رمضون واولین وآخرین ماه رمضان عمرم رو خارج از خانواده تجربه کردم.

تو یکی از شبایی که ماه رمضون خوابگاه بودیم یادمه که مجید واسه سحر صدام کرد و غذایی رو که از افطار از دانشگاه گرفته بودیم کنار بینیم گرفت وگفت وحید این بوی چی میده ...بله غذا چون درهوای گرم جنوب بیرون مونده بود و کسی یخچال نذاشته بود فاسد شده بود منم گفتم بوی ....میده مجید هم که این رو شنیده بود گرفت خوابید و فردای اونروز بدون سحری روزه گرفتیم .

هنوز ماه مهر تموم نشده بود که مسعود(بچه ساری) که بعدا از صمیمی ترین دوستام شد بهمراه پاکان یکی ازبچه های اراک که واقعا آدم سوژه ای بود اومدن خوابگاه و ازونجا که از قبل یه تعدادی رو زیر نظر گرفته بودن پیشنهاد همخونه شدن با خودشون رو به ما دادن که ما هم قبول کردیم چون بلاخره خونه از خوابگاه بهتر و بزرگ تر بود که خب بهمراه اون مسعود و پاکان ،کمال(مشهد) و نوید(تهران) که اونا هم توی اتاق دیگه در خوابگاه بودن به جمع ما اضافه شدن تا ما ده نفر توی اون خونه جا بگیریم منو حسن و مهدی که توی خوابگاه باهم بیشتر دوست شده بودیم یه اتاق رو انتخاب کردیم و رفتیم اونجا ،،مسعود و پاکان و ابراهیم باهم و نوید و کمال و صادق هم باهم که البته بعد از یه مدتی یکی دیگه از بچه های تهران به جمع ما اضافه شد تا ما یازده نفر بشیم البته خونه خیلی بزرگی (لری) که خب همین خونه موجب  ایجاد یه سری خاطرات شد که ادامه شون در پستهای بعدیه...

بازمانده ای از باغهای معلق بابل ...

درختان ایستاده می میرند ! ( میدان مرکزی شهر دهدشت ) .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 23:32  توسط بیدل | 
 

 توي نجف يه خونه بود، كه ديوارش كاهگلي بود، اسم صاحاب اون خونه، مولاي مرداعلي بود، نصفه شبها بلند ميشد، يه كيسه داشت كه برميداشت، خرما و نون وخوردني، هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.
راهي كوچه ها ميشد، تا يتيمهارو سير كنه، تا سفره خاليشونو، پر از نون و پنيركنه، شب تا سحر پرسه ميزد، پس كوچه هاي كوفه رو، تا پر بارون بكنه،باغهاي بیشكوفه رو.
عبادت علي مگه، ميتونه غير از اين باشه، بايد مثل علي باشه، هر كی كه اهل دين باشه، بعد علي كي ميتونه، محرم راز من باشه، درد دلم روگوش كنه، تا چاره ساز من باشه.
چشماتو واكن آقاجون بالهاي خستمو ببين
منو نگاه كن آقاجون دل شكستمو ببين.
( محمدرضا آغاسی )

شهادت مولا علی علیه السلام رو به همه شیعیان تسلیت میگم .

التماس دعا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 0:49  توسط بیدل | 

به نام خدا

با عرض سلام و التماس دعا

6 حاجت در گرو شش خصلت

حضرت امیر علیه السّلام می فرماید:

 مردی نزد رسول خدا ص آمد و گفت: یا رسول الله مرا به عملی راهنمایی كنید، به عملی كه به سبب آن:

  1. خدا مرا دوست بدارد                     
  2. مردم مرا دوست بدارند
  3. دارائیم فراوان شود
  4. بدنم سالم بماند
  5.  عمرم طولانی شود
  6. خدا مرا با تو محشور كند

رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند:

  این 6 حاجت 6 خصلت می خواهد:

  1. گر می خواهی خدا تو را دوست بدارد از او بترس و از گناه پرهیز كن.
  2. اگر می خواهی مردم تو را دوست دارند به آن ها خوبی و نیكی كن و به آنچه در دست آن هاست طمع نكن و چشم نینداز.
  3. اگر می خواهی دارائیت فراوان شود زكوة بده.
  4. اگر می خواهی بدنت سالم بماند فراوان صدقه بده.
  5. و اگر می خواهی عمرت طولانی شود صله رحم كن(دید و بازدید خویشان)
  6. و اگر می خواهی خدا تو را با من محشور كند سجده را برای خدا طولانی كن.

(داستان های رسول خدا ، میر خلف راده ص 27 و 28)

قال علی علیه السلام

اجملو فی الخطاب تسمعوا جمیل الجواب

نیكو سخن گوئید تا پاسخ نیكو بشنوید

Good words beget good answers.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 17:36  توسط بیدل | 

 

دلم چه تنگ است

از بس كه دل تنگ است ناي گريه كردن ندارد

دلم قطره اي بيش نيست و هست

دلم تنگ است

دلم مي گويد تو ديوانه اي و اصرار ميكند

نه به او مي گويم و انكار ميكنم

به انكار من مي خندد تپشي پر درد مي گيرد

دلم ،

دلم دعوايي است انگار و با من بر سر لج

طلب ها دارد از من

اشك ميگيرد

بگو با من ، دلم  ديوانه نيست ؟

سراغ عشق ديرين را ز من خواهد !!!

مگر اين ساده ي تنهاي بي ياور چه مي داند

دلم ديوانه است و مرا ديوانه ميخواند

دلم ،

دلم چون  راه بي رهرو

كه پاي كس ندارد رفتنش

طولاني و تنهاي  تنها

راه خود پيموده است

دلم چپ چپ نگاهم ميكند

بغضش بسان مرگ ميماند

دلم عشق مي خواهد ولي

بيهوده ميخواهد

بجز آن دلبر والا

نه جاي عشق ديگر در درون دارد

نه معشوق وفا داري

نه ياري

دلم ديوانه است يا من ؟

كه ، نه ، مي گويد و پيمان خود دارد

دلم خواب زمستاني ز من خواهد

برايش قصه مي گويم نمي خوابد

دلم ميگويد اي  ديوانه

اگر بودي بلد خود خواب ميكردي

نمي گفتي برايم قصه ي خود را

كه من با قصه هاي خود نمي خوابم

دلم ديوانه است

اما راست ميگويد

قصه اي تازه نمي خواهد

عشق ميخواهد

ورا ديوانه خوانم گويمش

ديوانه با توام

عشق از كجا ؟

همه آنكس كه عشقت بود

هماني كه تو دنيا بودي اش

ديوانه ات بود

همان ليلاي شيرين لب

همان مجنون كش بي تب

هماني كه همايت بود

هماني كه  صدايت بود

نگاهت بود

تو را له كرد و فرسود ؟

چه ميخواهي ؟

چه ميگويي ؟

چه مي جويي ؟

دلم ٫

دلم ديوانه مي ماند

مرا ديوانه ميخواند

دلم ديوانه است يا من ؟؟؟

دلم ديوانه مي خواهد

دلم ديوانه ميخواهد .

 

بیدل ـــــــ فروردین ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 6:9  توسط بیدل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند
حرف راست یه قصه بود
یکی موند با قرص ماه
به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا
با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند
دلشو غصه سوزوند
نالش از دردا نبود
پشتشو دوری شکوند
زیر آوار جفا
دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا
راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت
اما هی هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید
اون به عشقش نرسید
هیشکی خوابشو ندید
گل یادشو نچید
گم شدش تو قصه ها
توی شهر عاشقا

نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
بسم الله الرحمن الرحیم
پدربزرگ
جوجو اسکولار
اگه رفتی به یادش باش
تداعی خنک
عشق شهرزاد
بنویسیم آزادی ، بخوانیم قفس
دلتنگی
شوریده حال
عمو عاکف
خزان
صهبای بابا
مولود
صورتی
جعفرمان
خلوت دل
نرگسی
دختر خاله
پوتین
شاپری
سیب زمینی ها
آبای انزلی چی
رهــــــــــــــــا
کتاب مقدس
رشته دوستی
رضا جون
جایی شبیه قلب من
آواز پر جبرییل
چکاد
ایرانترانه
همایون
نجوای عاشقانه
دنیای تحقیقات
صد تا سلام
شهرزاد قصه گو
من هستم...
غم انگیزترین خوشحالی
چشمک
سفر روح
M.T خالی
هســـتــی
حدیث راز
شیطون شهر
راز عشق
یادداشت های یک خبرنگار
معلومات جغرافیایی
ديوانه در قفس
برای دلم مینویسم
دل اندیشه
فضولچه
آشغال
قاصدک آبی
فرزانه
پیشی کوچولو
دلکده