|
|
نوشتن این خاطرات بهانه ای برای فرداس چون ما از گذشته هامون جدا نیستیم و این گفته: که میشه فراموش کرد فقط واسه اینه که آدم خودش رو گول بزنه قسمت دوم خاطرات رو ازین جا شروع میکنم که ماه رمضون بود و ازونجایی که تازه همخونه شده بودیم تو حول و هوای خونه جدید بودیم از طرفی هم بابای مسعود و پاکان اومده بودن تا بچه هاشون رو بین ما سر و سامون بدن جاتون خالی شبای قشنگی بود و ماه رمضون آسمونش پر ستاره تر وانمود میکرد منو پاکان تو حیاط میخوابیدیم و تا نصف شب چرت و پرت میگفتیم و میخندیدم البته گهگاهی مسعود هم میومد اما خب اون اعصاب شوخی و اینا رونداشت مخصوصا موقع خواب خلاصه تا زمانی که هوا سرد نشده بود ما حیاط می خوابیدیم البته اونجا هر چند سال یه بار و خیلی کم برف میاد طوری که روی زمین اثری باقی نمیذاره و زود آب میشه اما طوری بارون میاد که همون ساعت اول همه جا رو سیل بر میداره و گاهی 3 روز پشت سر هم در هفته بارون میومد اونجا دو ماه بهاره،3 ماه زمستون و بقیه اش هم تابستونه زندگی ده یازده تا بنی بشر با اخلاق و رفتار مختلف تو یک خونه گاهی یه بل بشویی راه میندازه که نگو و نپرس، روزای اول همخونه شدن خرتوخر بود و هرکی هرکی واقعا که وقتی یادم میاد خندم میگیره تا 4،3 روز همینطوری بود تا اینکه به فکر افتادیم یه برنامه مدون آماده کنیم تا کارا تقسیم بشه و این که کی چیکار کنه میدان مرکزی شهر و خریدهای دسته جمعی و هیاهوهای شب نشینی و درس خوندن دسته جمعی اغلب وقتمون رو پر میکرد اون خونه و بلاخره آخر ترم شد کم کم و شروع کردیم واسه امتحانا خوندن بعد از تموم شدن امتحانا فکر کنم 80 درصد بچه ها اون ترم مشروط شدن خوش آمد ها از اتفاقات خوشایندی که رخ می داد همین گرد همایی ها و شب نشینی ها بود که با بچه داشتیم و بازی های باحال و خنده داری که من اغلب توش شرکت نمیکردم چون بعضیاش خیلی باحال بود و جشن تولد هایی که اتفاق می افتاد اولین جشن تولدی که گرفته شد جشن تولد من بود تو اون خونه ، روز تولدم در آذر ماه 83 با بچه های خونه خودمون و خونه حسن شهری(بچه اصفهان)اینا جشن گرفتیم و منو مسعود برای 20 نفر قورمه سبزی درست کردیم دهدشت قدیم یه جایی هست که به نظر من اصلا جای مهمی نیست چون اگه بود نمیذاشتن خراب بشه جایی که مردمان لر کهگیلویه در زمان شاپور اونجا زندگی میکردن و جز معدودی خرابه چیز زیادی نمونده منو حسن و یکی دیگه از بچه ها رفتیم تا از نزدیک این آثار بازدید داشته باشیم که یهو دیدیم چند تا سگ دارن پارس میکنن و ما سرجامون خشکمون زد آخه فرار هم نمیشد کرد خلاصه دیدیم چند تا معتاد نزدیک شدن و گفتن چیکار میکنین اینجا گفتیم اومدیم دیدن اونها هم پرسیدن بچه کجایین ما هم گفتیم دانشجوییم و از فلانجا اومدیم جالبه که با ما دست دادن و روبوسی کردن ما هم که ترسیده بودیم گفتیم عادی برخورد کنیم بهتره بوی تریاک داشت نابودمون میکرد از بس کشیده بودن خلاصه گفتن اینجا خطرناکه دیگه نیاین بعدش هم سگها رو کیش دادن و گفتن از مسیر اونوری برین سگها کاریتون ندارن بالاغیرتا" از اونا وقتی نزدیک شدن بیشتر ترسیدیم خلاصه وقتی سالم برگشتیم این رو بعنوان رویدادی خوش یاد کردیم دیگه اینکه یادمه اونجا تازه اینترنت مد شده بود و غیر از ما که دانشجو بودیم و مال اون شهر نبودیم اوایل صاحاب کافی نت مشتری دیگه ای نداشت ما هم با یارو قرار داد بستیم که این ساعات میایم و به میزان استفاده بیشتر تخفیف قایل بشه اونم قبول کرد و جالبه که فکر میکرد دست بردارشیم چون تفریحی برای ما که از خونه دور بودیم بخاطر غریب بودن شهر ازین بهتر نبود یه قرار داد دیگه هم تا یه مدتی تحمیل کردیم به صاحاب کافی نت که قبول کرد ما از ساعت ده شب به بعد مجانی استفاده کنیم منم بخاطر اینکه قبل از دانشگاه هفته ای دو سه شب بعد از دوازده با شهرزادی چت میکردیم ته دلن خیلی خوشحال شدم بنده خدا فکر میکرد ما ها خسته میشیم 12 میریم خونه اما من شده بود تا ساعت 6 صبح کافی نت بودم واقعا که عشق و عاشقی دنیایی داره ناخوشی هایی که نوشتم اینقدر زشتن که رفتن شهرزاد رو اونجا نمی نویسم، دعا میکنم که جدایی واسه هیچ عاشق،معشوقی پیش نیاد. ناخوشی ها قرار بود هر کس روزی که نوبت اتاقشونه یک نفر ازون اتاق نون بگیره من چند روزی بود که بدون نوبت از سر رام نون گرفته بودم چون بچه ها دانشگاه بودن و با خودم میگفتم شاید کسی وقت نکنه 20 تایی میگرفتم خلاصه روزی از روزا که نوبت ما بود من تا گفتم از از هم اتاقیام یکی نون میگیره و چون کلاس نداشتم خوابیدم مهدی و حسن هم صبح بدون صبحانه رفته بودن خلاصه نون نبود و یکی از کسانی که در قسمت اول خاطرات اسمش رو نیاوردم اومد در رو باز کرد و با لحن بدی گفت بیا برو نون بگیر در حالی من تو خواب ناز بودم منم که از خواب پریده بودم گفتن چه خبره و اینکه حالا که من خوابم درسته اینطوری برخورد در حالی که چند بار بدون نوبت برای بچه ها نون گرفتم؟ با کفش اومده بود تو اتاق بیشتر رو اعصابم راه رفت بهش گفتم از اتاقم برو بیرون الان میام با هم حرف میزنیم گفت فلان میکنم و اینا خلاصه از اتاق که اومدم بیرون و باهاش صحبت کردم که درسته نوبت اتاق ما بوده اما کارت درسته یا نه یقه ام گرفت و اولین دعوا سر صبح ساعت 7:30 شروع شد و اون فرد که اسمش رو تو وبلاگم نیاوردم با تک تک همخونه ها تا مدتی که اونجا بودیم زد و خورد کرد و بلاخره تصمیم به اخراجش گرفتیم بنده خدا تو هیچ کاری شرکت نمیکرد همخرج نمیشد اما با بقیه همسفره میشد و خلاصه اینکه خیلی آدم بی مسولیت و بی نزاکتی بود تک تک موارد دعوایی که تو خونه با بچه ها انجام داد رو یادمه چون فقط اون بود که بی دلیل یقه میگرفت ، خنده داره براتون بگم که با یک کیف و یک پتو اومده بود دانشگاه آخرین دعوایی که انجام شد تو خونه بین اون و حسن و نوید مشترکا" بود که برای جداسازی و تفکیک دعوا همه خواه نا خواه درگیر بودیم مخصوصا آخریش ازینجا شروع شد که نمی دونم سرچه مساله ای جلو چشمای خودم یارو به حسن تپل گفت عینکت رو بردار ای بابا ! حسن هم گفت برندارم میخوای چیکار کنی خلاصه چوبی که پشت سرش قایم کرده بود رو محکم زد به حسن تپل طوری که هر کسی دیگه خورده بود ممکن بود پاش بشکنه منم که اصلا با اون دیوانه از اولین موردی که با من بوجود آورد باهاش تا موقعی که دانشجو بودم حرف نزدم یعنی اون حرف میزد من جوابش رو نمیدادم ، چیزی بهش نگفتم چون غیر ممکن بود با چوبی که دستش بود منو هم نزنه، ماهیچه دوقلوی ساق حسن تپل چهار قلو زاییده بود منم با کمک یکی دیگه از بچه ها پاشو چرب کردیمو با باند کشی بستیم و هنوز دعوا تموم نشده بود چون شب که نوید(متولد 60 بود و سنش از بقیه بیشتر بود) از بیرون اومد خونه تا پای حسن رو دید به یارو گفت چرا زدیش خب خاطرات قسمت دوم هم تموم شد بقیه خاطرات باشه واسه دفعه بعد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 20:43 توسط بیدل |
|
|
چشمه بلقیس چرام - دهدشت .
بعد از ظهر یک روز تابستونی داغ تو شهر یزد با مامانم اینا بودیم که دیدم از ددر اومدن خونه و یه روزنامه سنگین که وزن آدمهایی که اسمشون تو روزنامه نوشته شده بود به طلا هم حساب میکردی از درآمد دانشگاه آزاد کمتر بود رو گذاشتن جلو روم گفتن بگرد وحید جان انشالله که قبولی اونم چه قبولی ...بعد از کلی کلنجار رفتن با اوراق بهادار اسم و رسم شریف خانوادگیم رو دیدم که همراه شماره شناسنامه و یه کد خوشگل کنارش بود کدی که هییچوقت فراموش نمیکنم - کد 203 چند روز بعد ما برگشتیم و با بابام که حرف زدم گفت هر جور دوست داری بابا میخوای بری برو من بیچاره گفتم فرصت رو شاید از دست بدمو اگه برم سربازی شاید دیگه حسی واسه خوندن نمونه از طرفی هم کی میدونه کهگیلویه و بویراحمد چه جور جایی یه ...خلاصه بار سفر رو بستیم و همراه بابام پا به یه دیارعجیب و غریب گذاشتیم واقعا عجیب دهدشت شهری در بخش کهگیلویه با جمعیت کنونی نزدیک به 70هزار نفر با حومه و با مردمانی که از جمعیت عشایری چند ده سال پیش شایدم بیشتر به یکجا نشینی پی بردند و شهر اختراع کردن البته اونطور که خودشون میگفتن نقشه شهرشون رو همون زمان که در حال شکل گیری بوده مهندسین آلمانی طرح ریزی کردن که اصلا به ما هیچ ربطی نداشت و البته ناگفته نماند که این شهر بصورت بن بست بود و راهی که میومدی داخل شهر باید خارج میشدی البته فکر کنم تا سالهای نزدیک یه مسیر مستقیم به اصفهان در دست احداثه خوب اونم به منو دوستانی که اونجا درس خوندن دیگه ربطی نداره، خلاصه مردم اونجا هنوز هم فرهنگ خودشون رو حفظ کردن البته این به این معنا نیست که ما باید از فرهنگ دیگران تقلید کنیم اما فرهنگ مردمان اونجا به بسیاری اصلاحات نیاز داشت و یکی از موارد ایجاد دانشگاه در اون شهر هم همین بود و قرعه هم گویا به نام کسانی که اونجا ثبت نام کردن خورده بود و طوری که خودمون هم متوجه نشدیم با چه تفکری اونجا واسه درس خوندن موندیم بلاخره با پدرم وارد شهر شدیم و واسه اینکه چیزی بخوریم رفتیم ساندویچی و من تا اون موقع بود که بندری نخورده بودم طوری که الان که خودم اسمش رو آوردم یجوری شدم بعدشم رفتیم دانشگاه و کاش متوجه خیل بچه های شمال و تهران و اصفهان واهواز که گویا واسه ثبث نام اومده بودن نمیشدیم خلاصه با تمام این تفاسیر و این فکر کذایی که این چهار پنج ترم زود تموم میشه موندگار شدم و ثبت نام کردم ، فردای همون روز هم پدرم با روشن شدن وضعیت خوابگاه شهر رو ترک کرد و برگشت مشهد خوش بحالش ، اونموقع کاش منم باهاش بر میگشتم خوابگاه ما یه خوابگاه خودگردان بود که یه نفر اونجا رو اجاره و اتاق هاش رو به دانشجوها واگذار کرده بود. هم اتاقیهام ابراهیم(بابل) ،مجید(سمنان) ،حسن(تهران) ،صادق(مسجد سلیمان) ومهدی(گچساران) که البته بعدا به اتاق ما اضافه شد بودن هفته سوم مهر ماه بود که خوردیم به ماه رمضون واولین وآخرین ماه رمضان عمرم رو خارج از خانواده تجربه کردم. تو یکی از شبایی که ماه رمضون خوابگاه بودیم یادمه که مجید واسه سحر صدام کرد و غذایی رو که از افطار از دانشگاه گرفته بودیم کنار بینیم گرفت وگفت وحید این بوی چی میده ...بله غذا چون درهوای گرم جنوب بیرون مونده بود و کسی یخچال نذاشته بود فاسد شده بود منم گفتم بوی ....میده مجید هم که این رو شنیده بود گرفت خوابید و فردای اونروز بدون سحری روزه گرفتیم . هنوز ماه مهر تموم نشده بود که مسعود(بچه ساری) که بعدا از صمیمی ترین دوستام شد بهمراه پاکان یکی ازبچه های اراک که واقعا آدم سوژه ای بود اومدن خوابگاه و ازونجا که از قبل یه تعدادی رو زیر نظر گرفته بودن پیشنهاد همخونه شدن با خودشون رو به ما دادن که ما هم قبول کردیم چون بلاخره خونه از خوابگاه بهتر و بزرگ تر بود که خب بهمراه اون مسعود و پاکان ،کمال(مشهد) و نوید(تهران) که اونا هم توی اتاق دیگه در خوابگاه بودن به جمع ما اضافه شدن تا ما ده نفر توی اون خونه جا بگیریم منو حسن و مهدی که توی خوابگاه باهم بیشتر دوست شده بودیم یه اتاق رو انتخاب کردیم و رفتیم اونجا ،،مسعود و پاکان و ابراهیم باهم و نوید و کمال و صادق هم باهم که البته بعد از یه مدتی یکی دیگه از بچه های تهران به جمع ما اضافه شد تا ما یازده نفر بشیم البته خونه خیلی بزرگی (لری) که خب همین خونه موجب ایجاد یه سری خاطرات شد که ادامه شون در پستهای بعدیه... بازمانده ای از باغهای معلق بابل ...
درختان ایستاده می میرند ! ( میدان مرکزی شهر دهدشت ) .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 23:32 توسط بیدل |
|
|
توي نجف يه خونه بود، كه ديوارش كاهگلي بود، اسم صاحاب اون خونه، مولاي مرداعلي بود، نصفه شبها بلند ميشد، يه كيسه داشت كه برميداشت، خرما و نون وخوردني، هرچي كه داشت تو اون ميذاشت. شهادت مولا علی علیه السلام رو به همه شیعیان تسلیت میگم . التماس دعا . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 0:49 توسط بیدل |
|
|
به نام خدا با عرض سلام و التماس دعا 6 حاجت در گرو شش خصلت حضرت امیر علیه السّلام می فرماید: مردی نزد رسول خدا ص آمد و گفت: یا رسول الله مرا به عملی راهنمایی كنید، به عملی كه به سبب آن:
رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: این 6 حاجت 6 خصلت می خواهد:
(داستان های رسول خدا ، میر خلف راده ص 27 و 28) قال علی علیه السلام اجملو فی الخطاب تسمعوا جمیل الجواب نیكو سخن گوئید تا پاسخ نیكو بشنوید Good words beget good answers. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 17:36 توسط بیدل |
|
|
دلم چه تنگ است از بس كه دل تنگ است ناي گريه كردن ندارد دلم قطره اي بيش نيست و هست دلم تنگ است دلم مي گويد تو ديوانه اي و اصرار ميكند نه به او مي گويم و انكار ميكنم به انكار من مي خندد تپشي پر درد مي گيرد دلم ، دلم دعوايي است انگار و با من بر سر لج طلب ها دارد از من اشك ميگيرد بگو با من ، دلم ديوانه نيست ؟ سراغ عشق ديرين را ز من خواهد !!! مگر اين ساده ي تنهاي بي ياور چه مي داند دلم ديوانه است و مرا ديوانه ميخواند دلم ، دلم چون راه بي رهرو كه پاي كس ندارد رفتنش طولاني و تنهاي تنها راه خود پيموده است دلم چپ چپ نگاهم ميكند بغضش بسان مرگ ميماند دلم عشق مي خواهد ولي بيهوده ميخواهد بجز آن دلبر والا نه جاي عشق ديگر در درون دارد نه معشوق وفا داري نه ياري دلم ديوانه است يا من ؟ كه ، نه ، مي گويد و پيمان خود دارد دلم خواب زمستاني ز من خواهد برايش قصه مي گويم نمي خوابد دلم ميگويد اي ديوانه اگر بودي بلد خود خواب ميكردي نمي گفتي برايم قصه ي خود را كه من با قصه هاي خود نمي خوابم دلم ديوانه است اما راست ميگويد قصه اي تازه نمي خواهد عشق ميخواهد ورا ديوانه خوانم گويمش ديوانه با توام عشق از كجا ؟ همه آنكس كه عشقت بود هماني كه تو دنيا بودي اش ديوانه ات بود همان ليلاي شيرين لب همان مجنون كش بي تب هماني كه همايت بود هماني كه صدايت بود نگاهت بود تو را له كرد و فرسود ؟ چه ميخواهي ؟ چه ميگويي ؟ چه مي جويي ؟ دلم ٫ دلم ديوانه مي ماند مرا ديوانه ميخواند دلم ديوانه است يا من ؟؟؟ دلم ديوانه مي خواهد دلم ديوانه ميخواهد .
بیدل ـــــــ فروردین ۱۳۸۵ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مهر1386ساعت 6:9 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |