|
|
همیشه عاشقی برام شبیه یک دشت بوده دشتی پر از گلهای ناب خوشگل و یک دست بوده دشت بزرگ عشق من تک تک گلهاش آرزوست آرزوهای جور واجور برای اون که آرزوست دلم برای داشتن همیشه اون دشت بزرگ که گرمی تنش برام میمونه خورشید بزرگ برای ماه صورتش برای چشم عاشقش برای غنچه لبش برای شاخه سبز اون دستای سرو قامتش مترسک همیشگیست مترسکی که آرزوش تو دست باد و بارونا مثل گلهای پر پرن دلی که چشم برا باشه حتی اگه عاشق باشه مثل لباسی مندرس روی تن مترسکه دلی که چشم برا باشه حتی اگه عاشق باشه می پوسه مثل تنۀ مترسک میون دشت نذار تو دنیای غریب خسته و بی نشون بشم همصحبت کلاغای پررو و بی حیا بشم نذار دلم بپوسه ای دشت بزرگ آرزوم نذار بشم مترسکُ مرثیه خون گُلامون نذار که تنهایی بیاد من ضعیف ُ بشکنه کسی که در وجود توست همیشه تکیه گاه اون (بیدل) ۲۱/۳/۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 11:27 توسط بیدل |
|
|
First hour, first moment of your meeting me If bright or dim the season it might be Summer or winter for aught I can say So, unrecorded did it slip away So blind was i to see and to forsee So dull to mark the budding of my tree That would not blossom, yet, for many a May If only I could recollect it ! Such A day of days! I let it come and go As traceless as a thaw of bygone snow If only now I could recall that touch First touch of hand in hand! - Did one but know |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 16:36 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |