|
|
شب و روز ، آفتاب و مهتاب اومدن و رفتن ثانیه های ساعت وجودم ، طپش طپش گذشتن بهاری نو در راه است روزی نو برای درختان خواب آلود برای برف کوههای کبود برای گنجشکهای شلوغ برای طبیعت ، انسان ، رود و طپشی تازه برای عشقبازی ها برای ما برای بیدلی بودن نوای رود سر دادن برای همسفر بودن مثال عشق تو با من سوای هر چی ناگفته است برای روز میلادت دوست دارم واسه عشق بجا مونده که بعد از تو برای من وفادار وفادار است برای قلب پر نورم روزا آفتاب و شب مهتاب است . بیدل می دونم که نمیدونی میدونم که نمیخونی شهرزادی تولدت مبارک .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 12:0 توسط بیدل |
|
![]() غزل به انتها رسد ترانه ام تو می شوی برای یک تبسم ات بهانه ام تو می شوی چکيده از نگاه تو قصيده ی ارادتم به بال باد اگر شود مقيم خلوتت شوم تمام لحظه های من پر از سکوت واژه شد به دوش خانه ميکشم چو سنگ پشت بينوا چو رد پا بجا منم به ساحل نگاه تو رسد چو عاکف از غزل به افتخار مهر تو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 19:51 توسط بیدل |
|
|
کو آشنای شبهای من؟ کو؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 18:29 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |