|
|
|
| قسم به جان تو ـ اي عشق! ـ اي تمامي هست كه هست هستي ما از خم غدير تو، مست در آن خجسته غدير تو، ديد دشمن و دوست كه آفتاب برد آفتاب، بر سر دست نشان زگوهر آدم نداشت هر كه نبود به خم سراي ولايت،خراب و باده پرست به باغ خانه تو كوثري بهشتي بود كه بر ولاي تو دل بسته بود صبح الست در آن ميانه كه هستي كمال هستي بود به دور سرمدي ات هر كه مست شد، پيوست بساط دوزخيان زمين خشم تو سوخت چو درسپاه ستم برق ذوالفقار تو جست هنوز اشك تو بر گونه ي مان جاري ست ز بس كه آه يتيمان، دل كريم تو، خست زحجم غربت تو مي گريست در خود، چاه از آن به چشمه ي چشمش هميشه آبي هست. هنوز كوفه كند مويه در غريبي تو زمانه از غم تنهايي ات، به گريه نشست دمي كه خون تو، محراب مهر رنگين كرد دل تمامي آيينه ها ـ زغصه ـ شكست عيد بر همه عاشقان محراب مبارك. نامت چه بود؟
آدم فرزند؟ من را نه مادريست?نه پدر.بنويس اولين يتيم آفرينش! محل تولد؟ بهشت پاک ***
اينك محل سكونت؟
زمين خاك آن چيست بر گرده نهادي؟ امانت است قدت؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك اعضاء خانواده؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت اميدم شاكي تو ؟ خدا نام وكيل ؟ آن هم خدا جرمت؟ يك سيب از درخت وسوسه تنها همين ؟ همين!!! حكمت؟ تبعيد در زمين همدست در گناه؟ حواي آشنا ترسيده اي؟ كمي ز چه؟ كه شوم اسير خاك آيا كسي به ملا قاتت آمده؟ بلي كه؟ گاهي فقط خدا داري گلايه اي؟ ديگر گلايه نه?ولي... ولي چه ؟ حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟ دلتنگ گشته اي ؟ زياد! براي كه؟
تنها خدا آورده اي سند؟ بلي چه ؟ دو قطره اشك داري تو ضامني؟ بلي چه كسي ؟ تنها كسم خدا در آ خرين دفاع؟ مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 دی1385ساعت 18:40 توسط بیدل |
|
|
آه نمیکشم چون نمی توان آه هایم را کشیده ام مشق هایم را نوشته ام دفتر دلتنگیهایم را از اسم تو پر کرده ام دفتری نو خریده ام و مدادی نو برای نوشتن از تو گفته بودی پاره میکنی دفتر خاطرات مرا یک دفتر که بیشتر نبود اما نگفته ای هنوز پاره کردنش چه سود بیدل به دست تو دفترش سپرده بود آه بیدل بدست تو دفترش سپرده بود موی من سپید گشت من جوان تر میشوم یعنی که بسوی مرگ من رها تر میشوم با تمام سختی اش ، اما اینکار را نمیکنم فراموشت نمیکنم فراموش کردنت ، نه کار من نیست که عشقت مبارک است سر مشق شب شده تیکه کلام من بیدل بگو او عشقت مبارک است عشقت مبارک است . پنجشنبه - ۷/۱۰/۱۳۸۵- بیدل
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 دی1385ساعت 2:30 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |