|
|
يه عمريه همه دنياروگشتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 شهریور1385ساعت 20:54 توسط بیدل |
|
|
الهّم العجلّ الولیّک الفرج
الهّم العجلّ الولیّک الفرج الهّم العجلّ الولیّک الفرج
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 شهریور1385ساعت 18:36 توسط بیدل |
|
|
سلام آشنا با من ای که مرا خوب می شناسی و من نیز لیکن خوب میفهمی حرف مرا حرفی که مشترک است و بر زبان نیامده میدانی که چیست و میخوانی از نگاهم که هر آنکه تو را خواند تو نیز خواندی اش بسوی هر آنچه که خوبی در اوست و من نیز خواندمت و صدایت کردم به زبان خویش و تو نیز ... تو در سکوت مبهم خود فریادی فریادی به بلندای سکوتت و من همقله اوج صدای تو خواهم خواند و فریاد خواهم بر آورد بر اریکه جهان هستی و باقی در درونت هزاران راز نهفته داری برای من و برای ما و برای هر آنکس که تو را لمس خواهد کند و برای آنها که بدنبال نور میگردند برای رسیدن به آنچه از روشنایی پر است از تو باید بگذرند و تو ای عشق خواهی ماند برای هر کس که خواهد بماند .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 شهریور1385ساعت 5:46 توسط بیدل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 16:25 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |