تبليغاتX
بسم الله الرّحمن الرّحیم
 براي كودك خود قصه مي گويد غمين مادر

كه از دوري شويش مانده پر آشوب

ودرهرگفته‌‌اش رنگ ملال و درد مي‌پيچد

و سوزن گونه‌ی گرداب

فشاري سخت بر قلب زن تنهاي مي‌دوزد

يك كودك سراپا رنج و تنهايي

به سوي روزن نوري كه شايد مادرش باشد

زند فرياد

دوستت دارم

و در يك قصه‌ی ديگر همان كودك

به دنبال پدر فرياد مي‌دارد كه:

دوستت دارم

در اين قصه

در آن قصه

به هر قصه

نبود يك كسي محسوس



* * *

ره هموارو پاكيزه

طبيعت

جنگل وحشي

سراسر مهر با كودك

و راه خويشتن تا نور مي‌پيمود



* * *

و در اين قصه‌ها آخر تبسم بر لب کودک نقش مي‌بندد

زن در خود فرو رفته به رويايي و

كودك خواب

تو در خوابي پس از قصه،‌ ولي

مادر به خود مي‌پيچد و فرياد را در حنجره نابود مي‌سازد



* * *

آبي پاك رقصي ملتهب مي‌كرد

رقص صورت كودك به روي قطره‌ی لرزان

و زن با اولين پلكي كه بر هم زد

برونش ريخت

روي گونه‌ی كودك فرو لغزيد

كودك خواب باران ديد

****

تقدیم به سقف روزگار تنهایی ها

مامان و مادرها روزتون مبارک

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم

تا فدای چشای مثل بهارتو کنم .......

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 16:56  توسط بیدل | 
در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم گرشكوه اي دارم زدل با يار صاحبدل كنم در پرده سوزم همچو گُل درسينه جوشم همچو مُل من شمع رسوا نيستم تا گريه درمحفل كنم اول كنم انديشه اي تابرگزينم پيشه اي آخر به يك پيمانه مِي انديشه راباطل كنم زان دو ؛ ستانم جام را آن مايه آرام را تاخويشتن را لحظه اي ازخويشتن غافل كنم از گُل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او تاچون غباركوي او ؛ دركوي جان منزل كنم روشنگري افلاكيم ؛ چون آفتاب از پاكيم خالي نيم تا خويش را سرگرم آب وگِل كنم غرق تمناي توام ؛ موجي زدرياي توام من نخل سركش نيستم ؛ تاخانه درساحل كنم دانم كه آن سرو سهي از دل ندارد آگهي چند از غمِ دل چون رهي فريادِ بي حاصل كنم رهي معيري
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 12:2  توسط بیدل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند
حرف راست یه قصه بود
یکی موند با قرص ماه
به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا
با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند
دلشو غصه سوزوند
نالش از دردا نبود
پشتشو دوری شکوند
زیر آوار جفا
دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا
راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت
اما هی هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید
اون به عشقش نرسید
هیشکی خوابشو ندید
گل یادشو نچید
گم شدش تو قصه ها
توی شهر عاشقا

نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
بسم الله الرحمن الرحیم
پدربزرگ
جوجو اسکولار
اگه رفتی به یادش باش
تداعی خنک
عشق شهرزاد
بنویسیم آزادی ، بخوانیم قفس
دلتنگی
شوریده حال
عمو عاکف
خزان
صهبای بابا
مولود
صورتی
جعفرمان
خلوت دل
نرگسی
دختر خاله
پوتین
شاپری
سیب زمینی ها
آبای انزلی چی
رهــــــــــــــــا
کتاب مقدس
رشته دوستی
رضا جون
جایی شبیه قلب من
آواز پر جبرییل
چکاد
ایرانترانه
همایون
نجوای عاشقانه
دنیای تحقیقات
صد تا سلام
شهرزاد قصه گو
من هستم...
غم انگیزترین خوشحالی
چشمک
سفر روح
M.T خالی
هســـتــی
حدیث راز
شیطون شهر
راز عشق
یادداشت های یک خبرنگار
معلومات جغرافیایی
ديوانه در قفس
برای دلم مینویسم
دل اندیشه
فضولچه
آشغال
قاصدک آبی
فرزانه
پیشی کوچولو
دلکده