|
|
در اين دنيا تك و تنها شدم من
گياهي در دل صحرا شدم من چو مجنوني كه از مردم گريزد شتابان در پي ليلا شدم من چه بي اثر مي خندم ! چه بي ثمر مي گريم ! به ناكامي چرا رسوا شدم من ! چرا عاشق چرا شيدا شدم من ! من آن دير آشنا را ميشناسم من آن شيرين ادا را ميشناسم محبت بين ما كار خدا بود از اينجا من خدا را مي شناسم چه بي اثر مي خندم ! چه بي ثمر مي گريم ! به ناكامي چرا رسوا شدم من ؟! چرا عاشق چرا شيدا شدم من ؟! خوش آنروزي كه اين دنيا سر آيد قيامت با قيام محشر آيد بگيرم دامن عدل الهي بپرسم كام عاشق كي برآيد چه بي اثر مي خندم ! ؟ چه بي ثمر مي گريم ! به ناكامي چرا رسوا شدم من ؟! چرا عاشق چرا شيدا شدم من ؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 14:32 توسط بیدل |
|
|
نه از آشنايان وفا ديده ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 4:33 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |