|
|
رقص مرگ تو چون خاطره اي در خوابم بر جاي مانده است....اکنون من مرده ام..بيا و بر مزارم برقص...وقتش است....چرا اخم مي کني زيباي خفته ي من؟؟؟؟ نه نميتوانم !!!! با اينکه نيستي پيشم ولي بودنت را حس ميکنم ...تو شاهد اشکهاي شبانه ي مني و باز هم مي خندي و خنده ات مرا مست ميکند..انگار مي داني چقدر عاشق خنده هايت هستم.....سرخوشم از حيات و حس بودن...مي خواهم همان باشم که تو مي خواهي....افسوس که نيستي تا ببيني...امروز هم بگذشت ،فردا چه خواهد شد؟؟ سفر ابديت بي خطر نازنينم.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 8:46 توسط بیدل |
|
|
باورم اين است
گاهي كه رنگ چشمان تو را گم مي كنم پاييز مي شوم و باد لهجه اي زرد كشان كشان هلم مي دهد تا سنگسار علاقه همين كافي نيست كه پلك نزني ، گلم ؟ حالا شب به نيمه هاي عقربه مي رسد و من فكر مي كنم ديروز سر انگشت پنجره روي كدام سطر كوچه بود كه پاورچين و ساده به آغوش تو ريختم راستي ، كجاي شب بودي كه خواب زمستان سفيد شد ؟ پنجره پيش بيني كرده بود مرا كه ببوسي برف مي گيرد حالا در عمق زمستان كبوتري با آوازي از جنس سيب روي لب هايم آشيانه كرده كبوتري سبز كه در آيينه پرواز مي كند حالا که رفته اي تنهايم گذاشته اي چشم به راه كدام واژه از دهان دريايي ؟ باور كن هيچ ستاره اي قبل از آسمان متولد نشده نخ بادبادك نگاهت را پايين بياور به من نگاه كن امروز هفتم پنجره است و من اندازه ي همين آسمان برهنه براي هميشه دوستت دارم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 11:19 توسط بیدل |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ می دانم که نمی دانی می دانم که نمی خوانی دلم برایت تنگ است بیوفا کجایی ؟
می دانم که نه دیگر یاد می کنی از من و نه می دانی که کیستم می دانم که نمی خوانی و من چه شبها که به یادت گریستم .
می دانم که نمی خوانی و می دانم که نمی دانی که چه ساده از طلب کرده ی عشق گذشتی نه گل نه درخت هیچکدام نبودم و از ساقه ام شکستی .
از دیروز تا فردا دلم برایت تنگ است و هر روز گویی که صد رنگ است بی تو اما زندگی بی رنگ است .
...و امروز می دانم که نمی دانی اما دوستت دارم هنوز امروز ۱۸ ساله شدی تولدت مبارک عزیز تولدت مبارک... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 18:0 توسط بیدل |
|
|
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم از دوری صياد دگر تاب ندارم رفتست قرارم چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم تا دام در آغوش نگيرم نگرانم از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی بر دل بنشانی چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی وای از شب تارم در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم از ديده ره کوی تو با عشق بشويم با حال نزارم با حال نزارم برخيز که داد از من بيچاره ستانی بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی خوش جلوه نمايی ای برده امان از دل عشاق کجايی تا سجده گذارم تا سجده گذارم گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند جز گرد و غبارم جز گرد و غبارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 18:9 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |