|
|
قسم به جان تو ـ اي عشق! ـ اي تمامي هست كه هست هستي ما از خم غدير تو، مست در آن خجسته غدير تو، ديد دشمن و دوست كه آفتاب برد آفتاب، بر سر دست نشان زگوهر آدم نداشت هر كه نبود به خم سراي ولايت،خراب و باده پرست به باغ خانه تو كوثري بهشتي بود كه بر ولاي تو دل بسته بود صبح الست در آن ميانه كه هستي كمال هستي بود به دور سرمدي ات هر كه مست شد، پيوست بساط دوزخيان زمين خشم تو سوخت چو درسپاه ستم برق ذوالفقار تو جست هنوز اشك تو بر گونه ي مان جاري ست ز بس كه آه يتيمان، دل كريم تو، خست زحجم غربت تو مي گريست در خود، چاه از آن به چشمه ي چشمش هميشه آبي هست. هنوز كوفه كند مويه در غريبي تو زمانه از غم تنهايي ات، به گريه نشست دمي كه خون تو، محراب مهر رنگين كرد دل تمامي آيينه ها ـ زغصه ـ شكست عيد بر همه شما عاشقان مولا مبارك. راستي اگه چيزي خواستي ازش واسه همه بخواه ما روهم شريك كن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 دی1384ساعت 5:4 توسط بیدل |
|
|
پس وقت تقسيم جيره جهان
من كجا بودم كه جز اين كارتن خيس اين زمستان ز مهر پر چيزي نصيبم نشده خيابان خيس مقوا خيس پس وقت تقسيم جيره جهان من كجا بودم كه هيچ كنج دنجي از اين همه خانه قسمت بي قرار من نشد پس اين حشرات كجا مي خوابند كه فردا صبح باز اين آفتاب را خواهند ديد هي زمستان ذليل كش ؛ بي انصاف نگاه كن آن سوي پل كليد دار صندوق صدقات با كاميون سنگين ثروتش مي گذرد من دارم مي ميرم چراغ هاي لابي هتل روشن است تخته ها؛كبريت؛حلبي چشم ها؛چه كنم ها ........ خيس خواب و خيال شما چطور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 دی1384ساعت 2:3 توسط بیدل |
|
|
حالا خيلي ها
پشته پنجره ايستاده با پياليه گرم چايشان در دست سرگرم تماشاي بارش برفند سرگرم فعل ماضي حرفند و هي از سنگسار عدالت احتمال آزادي آدمي سخن مي گويند من سردم است بي انصاف من گرسنه ام بي انصاف من بي پناهم بي انصاف صداي استكان؛يخ؛الكل و آواز مي آيد آن سوي ديوارها صداي سلام نوش روياي زندگي است اين سوي ديوارها وداع منجمد من است با دنياي دشواري كه هرگز رنگ عدالت را نديده است و عشق را به پرتگاه نابودي رسانده بيچاره منتظر است ؛ بس دشوار است انتظار مرگ كشيدن به راستي آسوده جان دادن خوشتر از خواب آشفته ديدن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 دی1384ساعت 2:52 توسط بیدل |
|
روزگاریست که ما را نگران میداری .
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 دی1384ساعت 18:0 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |