تبليغاتX
بسم الله الرّحمن الرّحیم

 باورم اين است


گاهي كه رنگ چشمان تو را گم مي كنم
پاييز مي شوم
و باد لهجه اي زرد
كشان كشان
هلم مي دهد تا سنگسار علاقه
همين كافي نيست كه پلك نزني ، گلم ؟
حالا شب به نيمه هاي عقربه مي رسد
و من فكر مي كنم ديروز سر انگشت پنجره
روي كدام سطر كوچه بود
كه پاورچين و ساده
به آغوش تو ريختم
راستي ، كجاي شب بودي كه خواب زمستان سفيد شد ؟
پنجره پيش بيني كرده بود
مرا كه ببوسي برف مي گيرد
حالا در عمق زمستان
كبوتري با آوازي از جنس سيب
روي لب هايم آشيانه كرده
كبوتري سبز كه در آيينه پرواز مي كند
حالا که رفته اي
تنهايم گذاشته اي چشم به راه كدام واژه از دهان دريايي ؟
باور كن
هيچ ستاره اي قبل از آسمان متولد نشده
نخ بادبادك نگاهت را پايين بياور
به من نگاه كن
امروز هفتم پنجره است
و من اندازه ي همين آسمان برهنه
براي هميشه
دوستت دارم .



يكشنبه، 13 شهريور، 1384

بيداد زمان

به رهی ديدم برگ خزان ،
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ،
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
ای برگِ ستمديدهء پاييزی ،
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شيدا ، دلدادهء رسوا ، گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی ، نی بوی وفايی جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم ، وين پيكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن ، پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان

به رهی ديدم برگ خزان ، پژمرده ز بيداد زمان ، كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ، در رهگذرش باد خزان ، چون پيك بلا بود

 




جمعه، 4 شهريور، 1384

چه ميكشم!

در وصل هم زعشق تو اي گل در آتشم

                                   عاشق نميشوي كه ببيني چه ميشكم

با عقل آب عشق به يك جو نمي رود

                                 بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم

ديشب سرم به بالش ناز و وصال باز

                         صبح است و سيل اشك به خون شسته بالشم

پروانه را شكايتي از جور شمع نيست

                               عمريست در هواي تو ميسوزم و خوشم

خلقم به روي زرد بخندند و باك نيست

                                شاهد شوي اي شرار محبت كه بيغشم

باور مكن كه طعنه ي طوفان روزگار

                                 جز در هواي زلف تو دارد مشوّشم

سروي شدم بدولت آزادگي كه سر

                                  با كس فرونيارد اين طبع سركشم

دارم چوشمع سّر غمش بر سر زبان

                       لب ميگزد چو غنچه ي خندان كه خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب

                                   اي آفتاب دلكش و ماه پريوشم

گر زير پيرهن شده پنهان كنم ترا

                                 سحر پري دميده به پيراهن كشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمي چو نی

                                     تا بشنوي نواي غزلهاي دلكشم

ساز صبا بناله شبي گفت شهريار

                            اين كار توست من همه جور تو ميكشم

                                                              ( شهريار مشرقی )

سرگردان

يک سپيده تا سحر جامانده   بود                 نيمه شب در کوچه تنها مانده بود

عاشق گم گشته در رگهاي شب                 خفته در اغماي  فردا   مانده   بود

بي هدف دل را به دريا مي سپرد               آنکه عشقش در افق جا مانده بود

آنکه  مرزش  از   جدايي مي پريد            نيمه    راه  عاشقي  وا مانده  بود

بستر    يارش  پر   از  باران   غم         يک خزان    تنها به رويا  مانده  بود

در نگاه کوچه ها  شبگرد  عشق               رنگ  تلخي  هاي دنيا  مانده   بود



دوشنبه، 24 مرداد، 1384

تنها

من مثه يه بيد مجنون
مي شينم كنار جاده
من مثه يه دونه قايق
كه داره گم مي شه تو موج
من مثه يه دونه گلدون
كه مي مونه تنها، بي گل
مثه آسمون ابري
كه ستاره اي نداره
مثه يه كودك تنها
و مثه تموم غم ها
من مثه خار بيابون
مي مونم بدون همدم
ولي با تموم اينها
شعر زندگي مي خونم
شعراي قشنگ مهتاب
شعر عاشقونه ي آب
شايد اين شعراي زيبا
نرسن به گوش خوبا
چرا كه ابراي ظلمت
با همه سياهياشون
آسمون رو تنها كردن
روشنايي ها رو كشتن
و ستاره زندوني شد
توي قلباي سياشون
خواستن زندگي و عشق
شد خيال خام خواستن
من مثه بيدك مجنون
مي مونم كنار جاده
و نگاهم روي زمينه
روي اون سنگاي تنها
مي دونم كه آسمون هم
مثه من تنها مي مونه
دنيامون خيلي كوچيكه
مثه قفس
اما دلهامون بزرگه
همه خوبي ها رو بردن
ديگه چيزي نمونده
واسه ي فرداي آدم
خدا مي دونه كه چي ميش


آسمون اطلسي

تو بر لبان سرد من سرود عاشقانه اي
براي پر گشودنم تو بهترين بهانه اي
اميد اخرين من خيال دلنشين من
بهار سبز من توئي كه با گل و جوانه اي
به اسمان چشم من تو شطي از ستاره اي
به لاله زار سينه ام تو موجي از زبانه اي
به هرچه ميرسم توئي نمي روي ز خاطرم
به هر كجاكه ميروم توئي كه در ميانه اي
* * *
از اسمان اطلسي شبي دوباره ميرسي
كه نذر عاشقان كني سلام صادقانه اي
شكوه دفتر غزل مرا به خلسه ات ببر
طلوع شعر من توئي كه شور هر ترانه اي
به اسمان چشم من...
تو اي شكوفه ي نگاه در اين زمانه ي گناه
چو لحظه هاي پاك من غريب و شاعرانه اي
غريب و شاعرانه اي
* * *
براي عشق و اشتي تو اولين اشاره اي
براي مهر و دوستي تو اخرين نشانه اي



سيل اشک

دیشب به سيل اشک ره خواب ميزدم
نقشی به ياد روی تو بر آب ميزدم
نقش خيال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بی خواب ميزدم
روی نگار در نظرم جلوه مينمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم
روی نگار در نظرم جلوه مينمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن
بجستبازش ز طره تو به مضراب ميزدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول
چنگفالی به چشم و گوش در اين باب ميزدم
ابروی يار در نظر و خرقه سوخته
جامی به ياد گوشه مهراب ميزدم


خالی

من ، خالی از عاطفه و خشم
خالی از خويشی و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق ، آخرين همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهايی من
ای دريغ از من ، که بيخود مثل تو
گم شدم ، گم شدم تو ظلمت تن
ای دريغ از تو ، که مثل عکس عشق
هنوزم داد می زنی تو آيينه ی من
وای ، گريه مون هيچ ، خنده مون هيچ
باخته و برنده مون هيچ
تنها آغوش تو مونده ، غير از اون هيچ
ای ، ای مثل من تک و تنها
دستامو بگير که عمر رفت
همه چی تويی ، زمين و آسمون هيچ
در تو می بينم ، همه بود و نبود
بيا پر کن منو ای خورشيد دلسرد
بی تو می ميرم ، مثل قلب چراغ
نور تو بودی ، کی منو از تو جدا کرد


سبد

تن تو کو ، تن صميمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکيده تو کو
تنی که تکيه گاه من نبود

سبد سبد گلای تازه ی تنت
برای باغ دست من نبود
افسانه ظهور دستهای تو
جز قصه شکست من نبود

صندوقچه ی عزيز خاطراتمو
ببين ببين که موريانه خورد
ببين که بی کبوتر صدای تو
گلای رازقيمو باد برد

تن تو کو ، تن صميمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکيده ی تو کو
تنی که تکيه گاه من نبود

درخت تن سپرده دست بادم و
پر از جوانه ی شکستنم
ببين چه سوگوار و سرد و بی رمق
در آستانه ی شکستنم

رفتن تو افول خاکستريه
ستاره ی دل بستن من بود
شعر نجيب اسم تو غزل نبود
حماسه شکستن من بود

مفسر محبت رسول عشق
بگو بگو که معبدت کجاست
مهاجر هميشه با سفر رفيق
بگو بگو که مقصدت کجاست

آه ای مسافر تمام جاده ها
چرا شبانه کوچ می کنی
دلم گرفت از اين سفردلم گرفت
چه غمگنانه کوچ می کنی

تن تو کو، تن صميمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکيده تو کو
تنی که تکيه گاه من نبود

شب زده , برگرد

عزيز بومی ای هم قبيله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو اين ولايت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم ديار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشيدی بی پروا
به جستجوی شقايق

کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاريم
کنار ما باش که با هم
خورشيد و بيرون بياريم

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نيت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نيامدن باز اما تا امروز

خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نيست علاج اين درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نيست شب زده برگرد

قصه برج و کبوتر

زير اين گنبد نيلی ، زير اين چرخ کبود
توی يک صحرای دور، يه برج پير و کهنه بود
يه روزی زير هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونيش مرهم شکستگی شد
اما اين حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشيد
التماس و اشتياقو ته چشم برج نديد
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو نديد
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسيده ی تنها نشينم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

رحم کن

ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر
ای تو از خاصيت عاطفه پيغام آور
همدم دور به من مثل تن من نزديک
صاحب قصه ی ميلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ايثار منو می فهمه

با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زيستم
من حريف جذبه ی چشم تو هرگز نيستم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی
پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسيدن به تو آباد می شم
تو بيا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ايثار منو می فهمه

ای مراقب چراغ نفس من در باد
نفست به شعر من جرأت عريانی داد
بال پرواز من در به در عاشق باش
چون که در من کسی از اوج پريدن افتاد

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ايثار منو می فهمه


پاييز

روح بزرگوار من
دلگيرم از حجاب تو
شکل کدوم حقيقته
چهره بی نقاب تو

وقتی تن حقيرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستيزه کن با پيکرم
اسم منو از من بگير
تشنه ی معنی منم
سنگينه بار تن برام
ببين چه خسته می شکنم

به انتظار فصل تو
تمام فصلها گذشت
چه يأس بی نهايتی
نديم من بود
فصل بد خاکستری
تسليم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حريم من بود

دژخيم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پيکرم
رشته تازيانه کن


مرد تنها


شبی با خيال تو هم خونه شد دل
نبودی نديدی چه ويرونه شد دل
نبودی نديدی پريشونيامو
فقط باد و بارون شنيدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ويرونه می زد
دلم با تو خوش بود و پيمونه می زد

نه مرد قلندر نه آتش پرستم
فقط با خيالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوها بميره
خدا اين شبا رو از عاشق نگيره

نه يک شب که هر شب دلم بی قراره
می خواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از ياد ياره
پر از گريه تلخ بی اختياره
شب مرد تنها شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن

شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری همش انتظاره



دوشنبه، 24 مرداد، 1384

فصل بي برگی

بي تو در فصل سرد سكوت پا گذاشتم

و با توبه آغاز هر آواز رسيدم

در آرزوي يافتن عشقت مي گذرم از زندگي و از آنچه كه تو مي خواهي مي گذرم

زندگي را با تو خواستم و براي تو خواندم عشق را براي تو ساختم و تو را براي عشق

تولد يعني آغاز ;آغاز يعني حس جديد
حس جديد يعني عشق و عشق يعني.....

تو هم حسي و هم عشقي
تو را مي خواهم كه هر روز بخواني
از عشقت بخواني و نامم را بگويي
و تو هم همچو من بي قرار عشقم باشي

در آرزوي ديدنت وگرفتن دستانت هر روز را به شب مي رسانم
و هر شب را با آغوش گرفتن خيالت به صبح مي رسانم

و روزی دوباره را آغاز ميکنم
باين تفاوت که تو دوباره نيستی
هستی اما در نيستی من
و من هنوز هم بر اين باورم
که تو با اينکه نيستی
در وجود نيست شده ام
تنها وجود هميشگی هستی
 
مدیریت وبلاگ : بیدل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 7:38  توسط بیدل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند
حرف راست یه قصه بود
یکی موند با قرص ماه
به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا
با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند
دلشو غصه سوزوند
نالش از دردا نبود
پشتشو دوری شکوند
زیر آوار جفا
دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا
راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت
اما هی هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید
اون به عشقش نرسید
هیشکی خوابشو ندید
گل یادشو نچید
گم شدش تو قصه ها
توی شهر عاشقا

نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
بسم الله الرحمن الرحیم
پدربزرگ
جوجو اسکولار
اگه رفتی به یادش باش
تداعی خنک
عشق شهرزاد
بنویسیم آزادی ، بخوانیم قفس
دلتنگی
شوریده حال
عمو عاکف
خزان
صهبای بابا
مولود
صورتی
جعفرمان
خلوت دل
نرگسی
دختر خاله
پوتین
شاپری
سیب زمینی ها
آبای انزلی چی
رهــــــــــــــــا
کتاب مقدس
رشته دوستی
رضا جون
جایی شبیه قلب من
آواز پر جبرییل
چکاد
ایرانترانه
همایون
نجوای عاشقانه
دنیای تحقیقات
صد تا سلام
شهرزاد قصه گو
من هستم...
غم انگیزترین خوشحالی
چشمک
سفر روح
M.T خالی
هســـتــی
حدیث راز
شیطون شهر
راز عشق
یادداشت های یک خبرنگار
معلومات جغرافیایی
ديوانه در قفس
برای دلم مینویسم
دل اندیشه
فضولچه
آشغال
قاصدک آبی
فرزانه
پیشی کوچولو
دلکده