بيداد زمان
به رهی ديدم برگ خزان ،
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ،
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
ای برگِ ستمديدهء پاييزی ،
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شيدا ، دلدادهء رسوا ، گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی ، نی بوی وفايی جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم ، وين پيكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن ، پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان
به رهی ديدم برگ خزان ، پژمرده ز بيداد زمان ، كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ، در رهگذرش باد خزان ، چون پيك بلا بود

چه ميكشم!
در وصل هم زعشق تو اي گل در آتشم
عاشق نميشوي كه ببيني چه ميشكم
با عقل آب عشق به يك جو نمي رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
ديشب سرم به بالش ناز و وصال باز
صبح است و سيل اشك به خون شسته بالشم
پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو ميسوزم و خوشم
خلقم به روي زرد بخندند و باك نيست
شاهد شوي اي شرار محبت كه بيغشم
باور مكن كه طعنه ي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوّشم
سروي شدم بدولت آزادگي كه سر
با كس فرونيارد اين طبع سركشم
دارم چوشمع سّر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچه ي خندان كه خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب
اي آفتاب دلكش و ماه پريوشم
گر زير پيرهن شده پنهان كنم ترا
سحر پري دميده به پيراهن كشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمي چو نی
تا بشنوي نواي غزلهاي دلكشم
ساز صبا بناله شبي گفت شهريار
اين كار توست من همه جور تو ميكشم
( شهريار مشرقی )
سرگردان
يک سپيده تا سحر جامانده بود نيمه شب در کوچه تنها مانده بود
عاشق گم گشته در رگهاي شب خفته در اغماي فردا مانده بود
بي هدف دل را به دريا مي سپرد آنکه عشقش در افق جا مانده بود
آنکه مرزش از جدايي مي پريد نيمه راه عاشقي وا مانده بود
بستر يارش پر از باران غم يک خزان تنها به رويا مانده بود
در نگاه کوچه ها شبگرد عشق رنگ تلخي هاي دنيا مانده بود
تنها
من مثه يه بيد مجنون
مي شينم كنار جاده
من مثه يه دونه قايق
كه داره گم مي شه تو موج
من مثه يه دونه گلدون
كه مي مونه تنها، بي گل
مثه آسمون ابري
كه ستاره اي نداره
مثه يه كودك تنها
و مثه تموم غم ها
من مثه خار بيابون
مي مونم بدون همدم
ولي با تموم اينها
شعر زندگي مي خونم
شعراي قشنگ مهتاب
شعر عاشقونه ي آب
شايد اين شعراي زيبا
نرسن به گوش خوبا
چرا كه ابراي ظلمت
با همه سياهياشون
آسمون رو تنها كردن
روشنايي ها رو كشتن
و ستاره زندوني شد
توي قلباي سياشون
خواستن زندگي و عشق
شد خيال خام خواستن
من مثه بيدك مجنون
مي مونم كنار جاده
و نگاهم روي زمينه
روي اون سنگاي تنها
مي دونم كه آسمون هم
مثه من تنها مي مونه
دنيامون خيلي كوچيكه
مثه قفس
اما دلهامون بزرگه
همه خوبي ها رو بردن
ديگه چيزي نمونده
واسه ي فرداي آدم
خدا مي دونه كه چي ميش
آسمون اطلسي
تو بر لبان سرد من سرود عاشقانه اي
براي پر گشودنم تو بهترين بهانه اي
اميد اخرين من خيال دلنشين من
بهار سبز من توئي كه با گل و جوانه اي
به اسمان چشم من تو شطي از ستاره اي
به لاله زار سينه ام تو موجي از زبانه اي
به هرچه ميرسم توئي نمي روي ز خاطرم
به هر كجاكه ميروم توئي كه در ميانه اي
* * *
از اسمان اطلسي شبي دوباره ميرسي
كه نذر عاشقان كني سلام صادقانه اي
شكوه دفتر غزل مرا به خلسه ات ببر
طلوع شعر من توئي كه شور هر ترانه اي
به اسمان چشم من...
تو اي شكوفه ي نگاه در اين زمانه ي گناه
چو لحظه هاي پاك من غريب و شاعرانه اي
غريب و شاعرانه اي
* * *
براي عشق و اشتي تو اولين اشاره اي
براي مهر و دوستي تو اخرين نشانه اي
سيل اشک
دیشب به سيل اشک ره خواب ميزدم
نقشی به ياد روی تو بر آب ميزدم
نقش خيال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بی خواب ميزدم
روی نگار در نظرم جلوه مينمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم
روی نگار در نظرم جلوه مينمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن
بجستبازش ز طره تو به مضراب ميزدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول
چنگفالی به چشم و گوش در اين باب ميزدم
ابروی يار در نظر و خرقه سوخته
جامی به ياد گوشه مهراب ميزدم
خالی
من ، خالی از عاطفه و خشم
خالی از خويشی و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق ، آخرين همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهايی من
ای دريغ از من ، که بيخود مثل تو
گم شدم ، گم شدم تو ظلمت تن
ای دريغ از تو ، که مثل عکس عشق
هنوزم داد می زنی تو آيينه ی من
وای ، گريه مون هيچ ، خنده مون هيچ
باخته و برنده مون هيچ
تنها آغوش تو مونده ، غير از اون هيچ
ای ، ای مثل من تک و تنها
دستامو بگير که عمر رفت
همه چی تويی ، زمين و آسمون هيچ
در تو می بينم ، همه بود و نبود
بيا پر کن منو ای خورشيد دلسرد
بی تو می ميرم ، مثل قلب چراغ
نور تو بودی ، کی منو از تو جدا کرد
سبد
تن تو کو ، تن صميمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکيده تو کو
تنی که تکيه گاه من نبود
سبد سبد گلای تازه ی تنت
برای باغ دست من نبود
افسانه ظهور دستهای تو
جز قصه شکست من نبود
صندوقچه ی عزيز خاطراتمو
ببين ببين که موريانه خورد
ببين که بی کبوتر صدای تو
گلای رازقيمو باد برد
تن تو کو ، تن صميمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکيده ی تو کو
تنی که تکيه گاه من نبود
درخت تن سپرده دست بادم و
پر از جوانه ی شکستنم
ببين چه سوگوار و سرد و بی رمق
در آستانه ی شکستنم
رفتن تو افول خاکستريه
ستاره ی دل بستن من بود
شعر نجيب اسم تو غزل نبود
حماسه شکستن من بود
مفسر محبت رسول عشق
بگو بگو که معبدت کجاست
مهاجر هميشه با سفر رفيق
بگو بگو که مقصدت کجاست
آه ای مسافر تمام جاده ها
چرا شبانه کوچ می کنی
دلم گرفت از اين سفردلم گرفت
چه غمگنانه کوچ می کنی
تن تو کو، تن صميمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکيده تو کو
تنی که تکيه گاه من نبود
شب زده , برگرد
عزيز بومی ای هم قبيله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو اين ولايت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم ديار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشيدی بی پروا
به جستجوی شقايق
کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاريم
کنار ما باش که با هم
خورشيد و بيرون بياريم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نيت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نيامدن باز اما تا امروز
خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نيست علاج اين درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نيست شب زده برگرد
قصه برج و کبوتر
زير اين گنبد نيلی ، زير اين چرخ کبود
توی يک صحرای دور، يه برج پير و کهنه بود
يه روزی زير هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونيش مرهم شکستگی شد
اما اين حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشيد
التماس و اشتياقو ته چشم برج نديد
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو نديد
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسيده ی تنها نشينم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
رحم کن
ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر
ای تو از خاصيت عاطفه پيغام آور
همدم دور به من مثل تن من نزديک
صاحب قصه ی ميلاد و هنوز و آخر
رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ايثار منو می فهمه
با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زيستم
من حريف جذبه ی چشم تو هرگز نيستم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی
پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسيدن به تو آباد می شم
تو بيا که باد ولگرد خرابم نکنه
رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ايثار منو می فهمه
ای مراقب چراغ نفس من در باد
نفست به شعر من جرأت عريانی داد
بال پرواز من در به در عاشق باش
چون که در من کسی از اوج پريدن افتاد
رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ايثار منو می فهمه
پاييز
روح بزرگوار من
دلگيرم از حجاب تو
شکل کدوم حقيقته
چهره بی نقاب تو
وقتی تن حقيرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستيزه کن با پيکرم
اسم منو از من بگير
تشنه ی معنی منم
سنگينه بار تن برام
ببين چه خسته می شکنم
به انتظار فصل تو
تمام فصلها گذشت
چه يأس بی نهايتی
نديم من بود
فصل بد خاکستری
تسليم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حريم من بود
دژخيم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پيکرم
رشته تازيانه کن
مرد تنها
شبی با خيال تو هم خونه شد دل
نبودی نديدی چه ويرونه شد دل
نبودی نديدی پريشونيامو
فقط باد و بارون شنيدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ويرونه می زد
دلم با تو خوش بود و پيمونه می زد
نه مرد قلندر نه آتش پرستم
فقط با خيالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوها بميره
خدا اين شبا رو از عاشق نگيره
نه يک شب که هر شب دلم بی قراره
می خواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از ياد ياره
پر از گريه تلخ بی اختياره
شب مرد تنها شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن
شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری همش انتظاره
فصل بي برگیبي تو در فصل سرد سكوت پا گذاشتم
و با توبه آغاز هر آواز رسيدم
در آرزوي يافتن عشقت مي گذرم از زندگي و از آنچه كه تو مي خواهي مي گذرم
زندگي را با تو خواستم و براي تو خواندم عشق را براي تو ساختم و تو را براي عشق
تولد يعني آغاز ;آغاز يعني حس جديد
حس جديد يعني عشق و عشق يعني.....
تو هم حسي و هم عشقي
تو را مي خواهم كه هر روز بخواني
از عشقت بخواني و نامم را بگويي
و تو هم همچو من بي قرار عشقم باشي
در آرزوي ديدنت وگرفتن دستانت هر روز را به شب مي رسانم
و هر شب را با آغوش گرفتن خيالت به صبح مي رسانم
و روزی دوباره را آغاز ميکنم
باين تفاوت که تو دوباره نيستی
هستی اما در نيستی من
و من هنوز هم بر اين باورم
که تو با اينکه نيستی
در وجود نيست شده ام
تنها وجود هميشگی هستی