|
|
سیاه سپید رنگین فرقی نمی کند زیبا نگاه کن فرقی نمی کند شب باشد یا روز زیبا نگاه کن در قله یا دشت همسایه یا دور زیبا نگاه کن فرقی نمی کند در جامه یا لخت بیگانه یا ا ُخت بیدل اگر نهی زیبا نگاه کن فرقی نمی کند در او نفس بود یا بی نفس همین خالق اگر یکی است زیبا نگاه کن انسان مهم است پاکی بزرگ است سیاه سپید رنگین فرقی نمی کند زیبا نگاه کن بیدل - ۲۵ خرداد ماه ۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 1:1 توسط بیدل |
|
|
ای همـه معنی عشق بـی تو در زنجیـرم از همه خلق جهان من سراغت گیرم ای همه معنـی عشـق بـی تو من میمیـرم بوسه ای از لب مرگ جای تو میگیرم اولین آیــت عشــــــق آخرین دلبـــــر من موقع جــــــان دادن از تو پـر می گیرم آخرش می سوزم مثل پروانه چو شمـع ســاقیــا مهجــوری ، من از این دل گیرم آه سـردم یعنی ، کو ؟ کجایی معشـوق ؟ حســرت گرمی توست که نه در بر گیرم آفــــرین ها اما بر تـو و عشـــق تو باد پادشــاهـم با تــو ، تاج بر ســـر گیرم آخر ای مسـتی من به کدامین سـوگند نبـود قیـد زمـان ، چون به تو درگیرم آفتـابی بر خـاک ، زنده بـیـدل از توست قدحی پر کن عشق ، تا زدستـت گیرم بیدل ۷/۳/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 21:36 توسط بیدل |
|
یا فاطمه بنت نبی، ای همدل و جان علی یا زهرا (س)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:14 توسط بیدل |
|
|
بمیرم واسه عشق بیدل -۱۸ اردیبهشت ۸۷
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 22:55 توسط بیدل |
|
|
زندگی ساختن است و سوختن عاشقیست چه سخت است ساختنی طولانی و سوختنی کوتاه سیب چیدن گناه نیست اما دستی که کوتاه است را چه به سیب چیدن رویاهای بزرگ آرزوهای خسته اند و من دورا دور نظاره میکنم مزرعه سوخته را که بذر محبتش با صداقت آبیاری کرده ام سوختن عاشقیست باشد که بسوزم دیروز اینگونه بود امروز تک درختم ثمره اش میوه ی تنهاییست شاخ و برگش قهرند با پرنده ها فرهاد خسته وجودم میوه اش را نمی چیند که میوه اش شیرین نیست بیچاره درختم در جنگل نیست فردا از ریشه درش می آرم در جنگل می کارم باشد که تنها نباشد بــیــدل-دوشـنـبـه-۱۹/۱۲/۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:47 توسط بیدل |
|
|
من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 20:11 توسط بیدل |
|
|
صفحه های دلم را تنها ورق میزنم دفترخاطرات نوشته هایش را خط به خط من و تو ... نه فقط من از حفظم که تو از دلم بی خبری غزل های بیدل مثنوی هزار و یک شب همه رویا بود به صفحه امروز رسیدم نه مثنوی ، نه غزل نوشته امروز روز تولدته منم فقط میگم تولدت مبارک...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 12:16 توسط بیدل |
|
|
ازشب تا صبح صبر می کنم تا اذان تا موقع نماز جماعت گنجشکهای درخت همسایه تا صبح صبر می کنم و از پشت پنجره نظاره می کنم ستاره ای که آن شب نشانم دادی تا صبح صبر میکنم واولین ستاره که امروز طلوع میکند دوست دارم تو باشی و بعد از آن من هم طلوع می کنم ولی هر روز که میگذرد بی تو همانند یک درخت از بار غصه ات رکوع میکنم جانم ، نیایی... صبرم زیاد است اما صبح های عمر من کم است . بیدل - دیماه 86
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 12:54 توسط بیدل |
|
|
با دو دست خالی از عشق دیگه هیچ جا جای من نیست انگاری هیچ چیزی در من واسه این زخمای تن نیست من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسهامی رفتی بی من ولی انگار هرجا میرم تو باهامی رفتی گفتی خاطراتت جای من واست میمونن کاشی بودی و میدیدی دارم از دوریت میخونم کاش اینقد دوست نداشتم که بگم بی تو نمیشه کاش دلت سنگی نبود و دلم من مثل یه شیشه کاش فقط یه روز دیگه بی تو من دووم بیارم تا بتونم بازم عشقم تو رو چشام بزارم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 15:32 توسط بیدل |
|
|
قسمت دیگه خاطرات اینجوریه که بلاخره ترم سوم واسه مشهد تونستم مهمان بگیرم که خب ترم خوبی بود ،کلاسها کاملا متفاوت نسبت به دقدشت برگزار میشد و خلاصه بگیرو ببندی داشتیم از جمله خاطرات خوش دیدن پسر همسایه مادر بزرگم توی دانشگاه بود که اونم از سبزوار انتقالی گرفته بود و خلاصه بچه باحالی بود و موقعی که کوچیک بودیم همیشه محله شون فوتبال بازی میکردیم و خلاصه شر بود و هر وقت کلاس خالی پیدا میشد میرفتیم اونجا من براش میزدم و میخوندم اونم میرقصید و البته خیلی خنده دار میرقصید و گاهی هم میرفت تو خط مداحی اون میخوند منم براش شور میگرفتم وسط خوندش یهو باز میخندید دیگه اینکه اون ترم با بچه های همشهری آشنا شدم و واقعا تفاوتش با دانشگاه دهدشت خیلی بود بچه ها اکثرا" پایه نبودن و کلاس میذاشتن رابرا از کلاسا بگم که نسبت به کلاسهای دقدشت کمی خشک تر بود اما خب چیز میزی یادگرفتیم :D نکته جالب این بود که بعضی استادها اهل خوش و بش بودن همچین مثلا بعضیاشون زندگینامه تعریف میکردن ، خلاصه توی یه چشم بهم زدن ترم تموم شد و آخر ترم از راه رسید و امتاحانا شروع شد و امتحانات بدک نبود و فقط دو واحد افتادم :D اون ترم هم با همه خوبیها و بدیهاش تموم شد و ترم دیگه شروع شد یعنی روز از نو روزی از نو و من برای انتخاب واحد و کلاسا رفتم دانشگاه و بچه ها از دیدنم کلی خوشحال شدن :D از بس حسودن دیگه میگفتن آقای ...خوشبحالت یه ترم رفتی شهرتون البته راس میگفتن اما خب بهرحال حسودن دیگه
خلاصه ترم جدید شروع شد، بچه ها ترم قبلی خونه عوض کرده بودن و تجربه ای جدید در راه بود که در یک سال و خورده ای که اونجا بودیم برامون پیش اومد که خیلی جالب بودن ما خونمون بازهم طبقه دوم بود اما امکاناتش نسبت به خونه قبلی نبودن کولر بود و کولر یه امکان خیلی خوب به حساب میومد چون هوای دقدشت همچین گرم بود ابراهیم و منو مسعود توی یه اتاق بودیم و کمال و مجید و حامد هم یه اتاق دیگه اختیار کردن و اونجا بودیم اما خب سفرمون یکی بود وبا اینکه هر روز میگفتیم این دانشگاه کی تموم میشه اما واقعا دنیای جالبی بود خب گفتم که هوا گرم بود، کولر نداشتیم و البته بعضی روزها چون طبقه دوم بودیم آب بالا نمیرسید و وقتی به صاحاب خونه بی صاحاب میگفتیم جواب میداد پمپ آب توی مغازه اس به مغازه میگم براتون وصل کنه اون هم بعد از یه مدتی وصل شد اما چون سر و صدا داشت یارو بعد از یه ساعت قطع میکرد و موقعهایی که مغازه بسته بود اگه فشار آب کم میشد باید بی آب میموندیم تا آقا بیاد و در مغازه رو باز کنه و ساعتی برامون پمپ آب رو بزنه خلاصه مسخره بازی بود و فقط شب ها به زور آب داشتیم و میشد بخاطر نبود آب ظرف ها تل انبار میشد و معرکه گیری داشتیم و با دبه حتی بعضی از شبا آب جور میکردیم خونه بی در و پیکری بود آب و برق و گازمون با مغازه پایین خونه یکی بود و پولش رو با مغازه پایین نصف میکردیم و ما هم قرار شد که وقتی یارو مغازه نیست پمپ رو برامون وصل کنه و بره ووقتی که میومد پمپ روخاموش میکرد و چون کولر نداشتیم تا یارو میرفت بچه دست به قابله میشدن و شروع میکردیم به آب بازی و حال و آشپزخونه و حمام شده بود محل جنگ با آب و قل خوردن و سرسره بازی روی کف خیس خونه و حتی از آب سرد درون یخچال و سپس بسرعت از ریختن آب داغ آبگرمکن روی حریف هم دریغ نمیکردیم و ساعتی بدین طریق خوش میگذروندیم و جای هر کی این مطلب رو میخونه خالی تا اینکه یه روز سر نمیدونم چی منو مسعود با هم حرفمون شد و من از خونه قهر کردم و رفتم خونه ابوذر اینا که بچه بجنورد بود و ازین جهت اسم ابوذر رو میبرم چونکه از بقیه توی اون خونه بزرگتر بود یعنی متولد 59 و اینکه قرار داد خونه رو اون امضا کرده بود و هم اینکه هم استانی هم بودیم ابوذر با یکی از بچه های سمیرم اصفهان منطقه پادنا روستای سیور و یکی از بچه های شهرکرد و چهار عدد عرب زندگی میکردن و متعاقبا" به واسطه وجود عربها در اون خونه عرض میکنم که دنیای خاص خودشون رو داشتن از حسین پادنا گرفته تا شهرکردیه و اعراب ، حسین بچه خیلی آرومی بود و ما تا ترم تقریبا آخر نفهمیده بودیم که آقا دان دو تکواندو دارن فقط میدونستیم که تکواندو کاره و اینکه خیلی آدم بود شهر کردیه هم وای بحال اینکه مخ گیر میاورد آقا حرف می زدها، اینجوری بگم که یه شب تا صبح برام جوک گفت و بچه ها گفتن که وحید تو خواب بودی اون همینطوری جوک میگفت خلاصه من با مسعود قهر کردم و اومدم پیش ابوذر اینا و اونا هم استقبال کردن یعنی دمشون گرم بچه های مهمون نوازی بودن ، بعد از دو سه روز برگشتم خونه واسه اینکه حوله و اینا ببرم واسه حموم آخه لامسب گرم بود دیگه وقتی بچه ها منو دیدن گفتن به به وحید آقا خوش برگشتی گفتم هههه اومدم وسایل ببرم تا اینو گفتم جا خوردن، گفتن وحید اینجا قرار داد داریها ازین حرفشون یخورده ناراحت شدم اما خب سعی کردم به دل نگیرم شاید منظورشون این بود که منو منصرف کنن گفتن یادت نره کرایه خونه بدی منم گفتم بذار اذیتشون کنم یه خورده ، گفتم کرایه ام رو مسعود میده اصلا به من چه من که تا فردا پس فردا میام کامل اسبابم رو جمع میکنم باهاتون تسویه میکنم میرم قرداد هم بخوره تو سرتون آدم فروش ها ، البته مسعود خونه نبود :D دانشگاه هم که می دیدمش بهش محل نمیذاشتم اونم اعصابش قاطی بود و به بچه ها گفته بود به من بگن که از خر شیطون بیاد پایین و اگه بره کلاهمون میره تو هم یعنی تهدید کرده بود ((: و البته من اگه میرفتم اونا باید نفری چهار هزار تومن بیشتر کرایه بدن که زورشون میومد یعنی کم کم داشتم اطرافیانم رو میشناختم که منم حسابی قاط زده بودم بعد ازگذشت یه هفته بچه های ما اومدن خونه ابوذر منم به هیچ کدوم محل نذاشتم فقط گفتم خوش اومدین سرافرازمون کردین بعله واسه خاطر من اومده بودن که یه سر و گوشی آب بدن و نقشه ای بکشن که من برگردم البته دیگه کم کم با ابوذر ریخته بودیم روی هم که منم همخونشون بشم و بچه ها رو مثه خودشون بفروشم که ابوذر همخونه هاش رو راضی کنه که منم بهشون بپیوندم اونا هم کم کم داشتن راضی میشدن که بچه ها خونه مون اومدن و نقشه ریختن که چی بگن ابوذر فردای اون شب بهم گفت که وحید جان بچه ها راضی نیستن اما بعنوان مهمان هر قدر دوست داری میتونی بمونی اما ما از تو کرایه نمیگیریم بلاخره مسعود کار خودش رو کرد منم گفتم حق با شماس این مدت هم مزاحمتون شدم و بلاخره دمتون گرم شما هم حال دادین اما خوب اونا هم باین طریق تنبیه شده بودن و همین کافی بود طرفدار من در بین بچه های خودمون ابراهیم بابلی بود و وقتی از اونها تشکر کردم و برگشتم خونه گفت ایول خیلی خوشم اومد این چند روز مسعود همش حرف تو رو میزد و اینکه میگفت من بهش چیزی نگفتم و این پسره زود ناراحت شده و ازین حرفا وقتی که برگشتم خونه خودمون رویه ام رو با مسعود ادامه دادم تا اینکه یک گروه از دوستان اومدن خونه و گفتن بابا مسعود بنده خدا پیش ما اظهار ندامت کرده و خواسته که شما دو تا رو با هم آشتی بدیم که اون شب مسعود اومد و منو کشید برد اون اتاق دیگه که بیشتر قاط زدم ازین کارش اما فردای اون روز نمیدونم چی شد نگاهمون افتاد بهم و خندیدیم و بعد از چند تا گلایه کوچیک رو بوسی کردیم و آشتی اما در کل بهترین دوستام مسعود و ابراهیم بودن و به این طریق این قسمت از خاطرات هم تموم شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 13:13 توسط بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |